|
دختر ریخته اینور اونورم ، یکیشون می ذاره سر به سرم (مطالب این وبلاگ برای افراد بالای 18سال میباشد)
|
بهزاد : سلام خانومی !
پري : سلام بهزاد.![]()
بهزاد : چه خبرا خوش می گذره؟![]()
پری : ای بد نیستم . چی شد به ما رنگ زدی؟
بهزاد : پري من تو اين ۲ سالي كه با هم رفيقيم . منم از تو خوشم اومده مي خواستم بهت بگم كه مي خوام بدن بگيرمت !
وااااااااااي چه احساسي داشتم اون موقع ! گفتم بهزاد ديگه مردي شدي ها ![]()
پري : بهزاد من واقعيت با يه پسر ديگه دارم ازدواج مي كنم و تقريبا ۷۰٪ موضوع هم حل شده !
بهزاد :
دنيا دور سرم مي چرخيد ! اون كسي كه تنها زندگي من بود حالا ميگه داره ازدواج ميكنه و من ديگه نميتونم ببينمش !
خلاصه اون شب با كلي بد بختي خوابم برد ! فردا كه بلند شدم ديدم ديگه دنيا برام بي معني شده و ديگه سر كلاس درس هم نميرفتم ! با هيچ كدوم از بچه ها نمي پلكيدم !
تو خونه هم همش تو اطاقم زنداني بودم ! آخه حقم داشتم ... فكر كن يه دفعه اون كسي كه خيلي دوسش داري بياد و بگه داره ازدواج مي كنه ! هر كي جاي من بود مي مرد
! يه شب دوباره بهش زنگ زدم و براش جزييات رو گفتم و اون داشت اشكش در مي اومد و هي به من مي گفت چرا زودتر صدات در نيومد؟ منم گفتم از بس چرت و پرت به هم مي گفتيم كه حواسمون به عشق و عاشقي نبود بابا !
آخر هم اون گفت بهزاد درست رو بخون ! و قطع كردم .... منم از فردا همه دوستام رو غلاف كردم و تو مدرسه يه شاگرد درس خون شدم !
( واقعا مي گن عشق معجزه مي كنه راسته![]()
) اون ناظم كه با من لج بود الان مي اومديد ببينيد چه جوري جلو من دولا راست ميشه
بابام براي اولين بار اومد مدرسمون البته امسال ( پيش دانشگاهي ) آقا كاش بودين و ميديدين كلي بابامو تحويل مي گرفتن
بابام كپ كرده بود . ناظم برگشته بود به بابام گفته بود واقعا بهزاد عوض شده ، انگار اون بهزاد پارسال رفته و يه پسر منظم اومده!
خلاصه بابام كلي خر كيف شده بود
آقا خدايي پارسال چت ،دختر ، بيليارد، گيم نت و .... و فقط به درس چسبيدم . البته اول سال به مامان بابام گفتم : ببينين همه فاميل ما درس خون هستن و من به عنوان بچه سوسول خانواده معروف هستم ولي امسال من با همه دختر بازي هام دانشگاه ميرم ولي همه اين خز خون ها پشت كنكور ميمونن
ننه باباي بيچارم هم ديگه چيزي نداشتن بگن و يه لبخند ملايمي زدن
آقا به يه بد بختي كنكور داديم و مثل اين بدبخت ها يه جا كه ۴ تا آدم خر خون فاميل جمع مي شدن ما خودمونو قايم مي كرديم
تا اينكه نتيجه كنكور رو دادن و من هم آزاد قبول شدم و هم سراسري! خودم كپ كرده بودم! البته همش كمك خدا بود وگرنه من رو چه به كنكور؟
جالبيش اين بود كه همه خرخون ها تو گل گير كرده بودن و فقط من بودم كه دانشگاه رفتم
فردا شب هم قسمت آخر دانشگاه رفتن رو ميگم!
فردا شب خيلي باحال هستش![]()
![]()

آقا تازه سال دوم دبیرستان تموم کردیم . اومدیم سال ۳ ، حسابی هم خوشحال که ۱ سال بزگتر شدیم.اولین روز که اومدم فکر کردم که مثل پارسال باز هم باید سرمون رو ته بندازیم و بریم و بیاییم! ۲ ماه که گذشت دیدم نه بابا مثل اینکه واقعا بزرگ شدیم
آقا از اون تیپ بچه مثبتی در اومدیم و به جای اون شلوار جین های راسته یه شلوار بــگ خريدم كه ۸ سايز از من بزرگتر بود
خلاصه يه تيپ رپ حسابي به هم زديم ! و شروع كرديم به رپ بازي ! تو مدرسه موهامو ميكروبي-فضايي مي زدم ( يه مدل خفن) مدير مدرسه ما عيد اون سال مرد
هر چي مديرمون خوب بود ناظم ما بد اخلاق بود. به قول معروف منتظر بود تا مدر بميره و خودش بياد رو تخت پادشاهي بشينه
بعد از عيد گير ها شروع شد... ناظم :بهزاد اين چه تيپيه؟![]()
![]()
بهزاد: آقا چشه؟![]()
![]()
ناظم: اينجا مدرسه هست نه ديـــــــــــسكو!![]()
بهزاد: آقا ما هم ميدونيم مدرسه هستش . نگفتيم كه شما ديسكو راه انداختين! ![]()
![]()
ناظم : خفه شو !
اين شلواري كه تو داري من كه توش جا نميشم! تعجبم كه چرا از پات نمي افته؟![]()
( آخه هيكلش خيلي چاق بود
راستم مي گفت اگه شلوارمو پاش ميكرد از پاش مي افتاد
)
ناظم : فردا يه شلوار ديگه مي پوشي ! در ضمن اين بلوزتم عوض كن! اين عكس ميمون چيه پشتش چسبوندي؟ ( عجب خريه اين ناضممون ... پشت سيوشرتم عكس امينم بود![]()
)
بهزاد : آقا شرمنده ما بابامون پول نداره كه روزي يه لباس بخريم . همين هم بايد ۵ ما بپوشيم ![]()
![]()
![]()
( حالا جالبيش اينجا بود كه اين ناظمم از بچگي با بابام بزرگ شده و همه چيز بابامو ميدونه![]()
حالا از اين كه بگزريم من يه مدرسه غير انتفاعي ميرفتم
)
ناظم : برو از جلو چشمام دور بشو نمي خوام ببينمت![]()
![]()
![]()
خوب اين از مدرسه ! بعد كه مدرسه تموم شد اومدم و يه سر رفتم كافي نتي كه نزديك مدرسه ما بود ! وااااااااااااااااااااي
چي دارم ميبينم
يه دختر كه ۳ ماه پيش ديده بودمش و كلي هم خوشكل بود و من مي خواستم ۳ ماه پيش مخش رو بزنم ولي نتونستم و كلي تو كفـــــــــش بودم
حالا جلو من پشت يه استيشن نشسته....داشتم از خوشحالي پر در مي آوردم
يعني چشمام داشت واقعيت رو ميديد؟
همينطور داشتم فكر مي كردم كه چه جوري سر صحبت رو باز كنم كه ديدم دوست دختر يكي از دوستام رفتش پيشش نشست و يه جوري با هم حرف مي زدن كه انگار با هم رفيقن.منم حسابي ديگه تو كونم عروسي بود
يا به قول خودم داماد داشت تو كونم رقص كُردي مي كرد![]()
همين طور كه چشمم به دختره بود به دفعه ديدم يه گله آدم مثل خر اومدن تو كافي نت و گفتن : بهزاد باز تو داري مخ مي زني؟![]()
منم اصلا به روي خودم نياوردم و بهشون گفتم داشتم مانيتور كامپوتر روبرو رو مي ديدم كه ببينم ماركش چيه؟
يه دفعه همه كافي نت زدن زيره خنده![]()
![]()
حالا منم ضايه شده بودم و بچه ها هم به زور داشتن منو مي كشيدن كه ببرن باشگاه بيليارد كه كنار کافی نت بود...از اين حرف من حتي دختره هم خندش گرفته بود
من ديگه خيالم جمع شد كه با دوست دختر رفيقم ، رفيق هست و با خيال آسوده رفتم بيليارد
بعد از ۲ روز دوست دختر رفيقم رو ديدم و گفتم كه موضوع اين هست! يه كاريش بكن لطفا
اون هم با كمال ميل پذيرفت
من كه ديگه هيچي حاليم نبود
همش تو فضــــا بودم تو اين مدت.. تا اينكه يه روز ديدم دختر براي من پيغام گذاشته و كلي تريپ عشق و عاشقي اومده
من كه ديگه تو كافي نت كف كرده بودم ، حتي پول كافي نت كه ۱۰۰ تومان ميشد بهش ۱۰۰۰ تومان دادم
خلاصه بعد از كلي بالا پايين با دختره يه قرار گذاشتيم
قرار بود من و چند تا از دوستام كه دوست دختراشون رفيق اين مادمازل بودن بعد از مدرسه ما تو كافي نت جمع بشيم
زنگ آخر خورد . اين دوستاي تو كف مونده من تند از مدرسه خارج شدن ، حتي منتظر من هم نموندن و خودشون رو با سرعت نور سر قرار رسوندن
حالا من اومدم بيام بيرون ديدم باز اين ناظم كنه جلو من رو گرفته
گفت بهزاد جان مي خواستم باهات چند كلمه صحبت كنم..من هم كلي خودمو تحويل گرفتم و گفتم بريم تو دفتر بشينيم با هم حرف بزنيم
ولي اون گفت يكي از اوليا اومده و تو دفتر نميتونيم... و يه مكان خلوت رو پيشنهاد كرد كه نميدونم و گفت كه بهترين جا كه خلوت هم هست دستشويي هست![]()
![]()
منم واقعيت يكم ترسيده بودم
گفتم نكنه اين ناظم ما بچه باز باشه![]()
![]()
ولي گفتم عيب نداره! مرگ يكبار شيون هم يكبار![]()
با خودم گفتم در روابط آينده ما تاثير مي ذاره و ديگه با من خوب صحبت ميكنه !
خلاصه رفتيم تو دستشويي!
ناظم : بهزاد جان واقعيت مدل موهاي شما براي مدرسه مناسب نيست
اينجا شما ميايين كه درس بخونين...
بهزاد: درسته... من حرفاتونو قبول دارم و سعس مي كنم از فردا خودمو درست كنم( بابا ولم كن من الان خودم با يه دختر قرار دارم بچه باز كثافت
)
آقا به يه بدبختي اين يارو رو پيچوندم و بدو بدو به طرف كافي نت رفتم. نزديك كافي نت آروم كردم و مثل اين كسايي كه عين خيالشون نيست را مي رفتم
يه دفعه ديدم يكي از دوستام كلشو از كافي نت بيرون كرد گفت چرا مثل لاشي ها راه ميري؟
منم كلي خجالت كشيدم و مثل آدم را رفتم ! در كافي نت رو باز كردم ! آقا چشتون روز بد نبينه
ديدم ۵ تا دختر پشت كامپيوتر نشستن و خانوم خانوما هم كلي خودش رو آرايش كرده كه امروز تا دسته پاچه ما كنه
بعد روم رو كه اينور كردم ديدم كه ۵ تا كامپيوتر و همه هم پر پسر ، كه همشون سعي بر اين دارند گويا مخ دوست دختر آينده ما رو بزنن
من هم خيلي سنگين رو صندلي نشستم تا نوبتم بشه
! دوستامم كنارم بودن ! اونجايي كه ما نشسته بوديم يه جوري بود كه فقط پاهاي لخت خانوم خانوم ها ديده مي شد
من هم خودم رو زدم به بي توجهي ! البته حواسم بود كه همه تو كف اين دختره هستن و تو دلم بهشون فحش خوار مادر ميدادم
يه دفعه ديدم يكي گفت بهزاد دوست دخترت مو هاش مش هم هست
من جوابشو ندادم و مثل اين غيرتي ها چپ نگاش كردم
تا اينكه نوبت آقا داماد شد و بالاخره پشته يه كامپوتر نشستم و با آي دي خودم بالا اومدم! ديدم آي دي دختره روشن هست ولي بهش پي ام ندادم( به خيال خودم داشتم گربه رو لبه حجله مي كشتم
) تا اينكه پي ام داد و گفت سلام نميكني؟ منم گفتم كار دارم ۱۰ دقيقه ديگه لطفا!
يه دفعه ديدم همه ۴ تا دختر برگشتن منو نگاه كردن
خلاصه اون روز بهش پي ام دادم و با هم رفيق شديم و چند روز بعد فهميدم نامزد داره و نامزدش دانشجو يه شهره ديگست و گفت تو داداش كوچولو من بشو ! منم گفتم از اين خواهر ها زياد دارم
من دوست دختر مي خوام بابا!!!!روز بعد ديدم با يكي از دوستام داشت حرف مي زد تو خيابون ( حالا نگو داشت مي گفت كه با بهزاد صحبت كن بگو كه با من باشه...) منم كه اينو ديدم ۱ ساعت بد تو كافي نت ديدمش و بهش پي ام دادم و گفتم لاشي من فكر مي كردم آدم درستي هستي ولي مثله اينكه اشتباه مي كردم و فوري دي سي كردم و پول رو حساب كردم و اومدم بيرون
و پام رو تند كردم به من نرسه و تو خيابون ضايه بازي در نياره ! اون هم دنبالم بود و مدام داد مي زد مي گفت بهزاد وايسا كارت دارم ! بالاخره خودم رو به پارك رسوندم واز پشت كيفم رو گرفت و برام همه چيز رو توضيح داد.خلاصه با هم خيلي دوا كرديم
كه فكر كنم اكثرا تقصير من بود
الان هم با هم حرف مي زنيم ولي اون دانشجو ساري هست .الان هم كلي دلم براش تنگيده
... اين موضوع ها باعث شد كه تو شهرمون يكم تابلو بشم . يه روز كه با بابام تو ماشين تنها بودم بابام گفت ديگه با اين بچه ها نمي پري! گفتم چرا ؟ گفت از اداره اطلاعات منو خواسته بودن و گفتن بچتون دوستاي خوبي نداره جلوش رو بگيرين ( بد بخت ها حقم داشتم
آخه يكيشون حشيش مصرف مي كرد
، آخه یکی از دوستای بابام تو ادره اطلاعات کار میکرد
) حتي بابام اسم تمام دوستام رو با فاميليشون گفت ! من كه مخم هنگ مرده بود
ديگه باهاشون نپريدم و رفتم يه دوستاي ديگه كه حركت زن بودن پيدا كردم و كلي هم با هم حال مي كرديم : ۵ تا پسر بوديم و ۲ تا دختر. بعد كه تابستون ۸۳ تمام شد و نوبت مدرسه ها شد....
بچه ها قسمت اول دانشگاه رفتن من تموم شد. من خودم فكر كردم شايد شما دوست نداشته باشين كه اين همه خط رو كه نوشتم بخونين! اگه دوست داشتيم ادامه بدم لطفا تو نظرات بگيد !![]()

از ترکه می پرسن : می دونی پل رو برای چی می سازند؟
می گه : برای اينکه کشتيها از زيرش رد بشن !!!![]()
به ترکه می گن برو يه کيهان (روزنامه) بخر.ده دقيقه بعد با يه خر بر می گرده!
می گن اين چيه رفتی گرفتی؟!
می گه کيهان نداشت همشهری گرفتم !!!![]()
تركه ميره كله پاچه فروشي، يارو بهش ميگه: قربون چشم بگذارم؟
تركه ميگه: نه آقا! حداقل صبر كن من برم قايم شم!! ![]()
![]()
![]()
![]()
تركه ميره ماه عسل، يادش ميره زنش رو ببره!!!![]()
تركه سربازيش تموم ميشه، وقتي كارت پايان خدمتشو بهش ميدن، نگاه ميكنه ميگه: اي بابا، من كه ازينا چهارتا دارم!!! ![]()
![]()
تركه ميره زير ماشين، رفقاش با دمپايي ميزنن درش ميارن!!!![]()
تركه خودكارش تموم ميشه، ترك تحصيل ميكنه!!! ![]()
تركه بيهوا مياد تو اتاق، خفه ميشه!!! ![]()
![]()
تركه با كايت ميكوبه به ساختمون بانك كشاورزي، 730 نفر كشته ميشن! ...البته از خنده!!![]()
![]()
تركه از طبقه صدم يه ساختمون ميپره پايين، به طبقه پنجاهم كه ميرسه ميگه: خب الحمدالله تا اينجاش كه بخير گذشت!!!![]()
![]()
![]()
تركه مي خواسته گردو بشكنه، گردو رو ميگذاره زير پاش، با آجر ميزنه تو سرش!!![]()
![]()
![]()
تركه مهم ميشه زيرش خط ميكشن، تو امتحان هم مياد!!!![]()
![]()
![]()
تركه ميره حموم، آب جوش بوده با نعلبكي دوش ميگيره!!![]()
![]()
![]()
دو تا تركه ميرن سوراخ لاية اوزن رو بدوزن، خودشون ميمونن اونور!!! ![]()
![]()
![]()
تركه كليدش رو تو ماشين جا ميگذاره، تا بره كليد ساز بياره زن و بچش دو ساعت تو ماشين گير ميكنن!!!![]()
![]()
![]()
اول از همه دادش گلم علی! علـــــی : سما جونم خیلی دوســـــــــــــــــت دارم ! می خوام تا آخر عمرم پیشم باشی و فقط تو زندگیم به تو فکر کنم و به هیچ دختر دیگه ای فکر نکنم
بهزاد : شرمنده كه من عين پيام بازرگاني پريدم وسط حرف هاتون !
سما خانوم خوبين؟ من بهزاد هستم نميدونم منو ميشناسين يا نـــــــــــــــــــــــــــه! ولي اومدم باهاتون از همين وبلاگ ۲ كلام حرف بزنم! البته می خواستم ایمیلتون رو از علی بگیرم وبراتون پی ام بذارم ، ولی علی اینقدر شما رو دوست داره که به من نداد...اصل مطلب
واقعیت من از صبح تا شب با علی هستم و تقریبا همه چیزش رو می دونم . اینو می خواستم بگم که علی شما رو خیلی دوست داره و من مطمئن هستم شما هم علی رو خیلی دوست دارین ! علی با هیچ دختر دیگه ای رابطه نداره ، فقط میگه سمــــــــــا! و همین جا بهتون تبریک میگم که با پسر به این خوبی و مهربونی دوستین و از همه مهمتر که هم دیگر رو دوست دارین . واقعا علی خیلی پسر پاکی هستش ! قدرش رو بدونین ![]()
