|
دختر ریخته اینور اونورم ، یکیشون می ذاره سر به سرم (مطالب این وبلاگ برای افراد بالای 18سال میباشد)
|
خوب ! اونجا بودیم که من تا روم رو برگردوندم چند تا مناره بزرگ و مسجد دیدم ، بعد سرم انداختم پایین تا برم تو مسجد که دیدم یه غول جلومو گرفت گفت بلیط بدین !
منم رفتم خریدم بهش دادم . تازه فهمیدم اسم اون مسجد ، مسجد شیخ لطف الله بود ، چند تا راهرو داشت. راهرو ها رو که رد کردم یه سالن خیلی بزرگ وبا معماری سنتی دیدم که یه دختر خوشکل هم دم در سالن نشسته بود و داشت از محراب مسجد طرحی روی کاغذ می کشید ، وسط سالن هم ۲ تا مرد بودن که داشتن بالای مسجد رو نگاه می کردن . یه دفعه یه فکر کثیف به سرم زد ! گفتم نکنه اینجا خبری بوده .... آخه همین ۳ تا آدم ( ۲ تا مرد ، ۱ دختر
)و تا آدم بخواد از دم در مسجد به داخل سالن برسه باید ۳ تا راهرو رو طی کنه ! البته خدا رو شکر قیافه اون مرد ها به این غلط ها نمی خورد....
خلاصه منم اومدم وسط و کلم رو هوا کردم و در و دیوار رو میدیدم ، ۱ دقیقه که نگاه کردم ، دیگه سیر شدم و گفتم که برم ، ولی باز دوباره افکار شیطانی رو مخم تسلط گرفت و گفت بهزاد بمون الان اینا میرن و تو مخ این دختر رو بزن و ۱ روز هم بیشتر باش تو اصفهان که حالا که این همه راه اومدی یه حالی هم کرده باشی !
بعد همین طور یه گوشه مسجد رو زمین نشستم و صبر کردم تا اون ها برن ، همین که رفتن ، منم بعد از ۱ دقیقه گفتم ببخشید خانوم میشه از من چند تا عکس بگیرین ؟ اونم با کمال میل اومد و چند تا عکس از من گرفت و بازم اون حس شیطانی اومد به کلم که همین جا مخ رو بزن و.......!![]()
بعد یه دفعه یه چیزی شد ! ![]()
![]()
یه دفعه یکی گفت : هاااااااااااااااااااا ! مبادا این کار رو بکنی ؟ من گفتم تو کی هستی ؟ گفت من وجدان شیر فرهاد هستم ! ![]()
![]()
![]()
بعد من گفتم داداش اشتباه اومدی ، من با وجدان شیر بهزاد کاردارم
! خوب از شوخی بگذریم ، وقتی عکس رو گرفت ازش تشکر کردم و از مسجد سریع خارج شدم که مبادا مخ این بدبخت رو اساسی بزنم
! اومدم بیرون و به سوار درشکه شدم ، و بعد هم یارو رو پیاده کردم و جاش نشستم و عکس هم گرفتم ،
همین طور که جاش نشسته بودم یه دفعه هواسم نبود طناب اسب رو کشیدم ، اسب هم سروع به حرکت کرد و ۳ نفر دنبال کالسکه و اسب بودن تا متوقف کنن ![]()
![]()
واااااااااااااااااای حالا فکر کنین یارو داره پیاده دنبال درشکه می کنه ، من به جای اینکه نگران باشم دارم می خندم![]()
![]()
به یه بدبختی درشکه متوقف شد و یارو هم کلی شاکی
! فوری به طرف ترمینال اومدم که یه بلیط بخرم بیام تهران ! سر راه چند بار وسایل از دستم افتاد ، خیلی اسابم خورد شده بود از دست وسایل ، رفتم ساندویچی و یه ساندویچ گرفتم و گفتم آقا پلاستیک داری این وسایل رو توش بذارم ؟
گفت نه ولی گونی دارم ![]()
من اول خیلی بهم برخورد ولی یکم فکر کردم دیدم خوب مگه چیه ؟ من که تو ایت شهر ۲ تا زید که بیشتر ندارم ، تازه قصد مخ زدن هم که ندارم ، حالا چه اشکالی داره گونی دست بگیرم؟ بذار مردم هر چی فکر میکنن بکنن
آقا از یارو گونی رو گرفتم ، دیدم ای ول گونی سوسیس هست ، از این گونی پلاستیک ها خوشکل![]()
![]()
بعد اومدم تو اتوبوس و نشستم آخرین صندلی اتوبوس ! همین طور که نشستم یکی اومد بغلم نشست که دانشجو معماری بود و اسمش محمد بود و بچه با حالی بود ، مخ محمئ رو زدم ، طوری که می گفت : داش بهزاد هر وقت اومدی اصفهان یه زنگ بزن رو موبایلم ، خودم میبرمت بهترین مکان اصفهان می گردونمت ، خوشکل ترین دختر ها رو هم برات میارم ، خونه مونه هم با من ![]()
![]()
خیلی باحال بود خدایی ! ساعت ۱۰ شب بود که اتوبوس برای شام نگه داشت ! الان اسم رستوران رو حفظ نیستم ولی جای خیلی با کلاس بود ( ای ول ) ! رفتم تو رستوران و من و محمد رفتیم به سمت دستشویی ! چشتون روز بد نبینه
همین که در رو باز کردیم دیدم پر آدم هست ! ولی از این دست شویی بی کلاس ها نبودا ، خیلی مرتب و تمیز و ۴ نفر هم داخل رو داشتم طی میکشیدم ، لامذهب دستشویی که نبود ، هتل بود ![]()
![]()
به یه بدبختی رفتیم داخل دستشویی و همین طور که داشتم ......
شروع کردم به فکر کردن
، همیشه بهترین تصمیم ها رو تو دستشویی می کردم![]()
! تو افکارم داشتم فکر می کردم که سوغاتی ها رو چه جوری و به کیا بدم ![]()
! آقا بعد از ۲۰ دقیقه در رو باز کردم دیدم همه چشم ها باد کرده ( مثل اینایی که خیلی پر هستن ) دارن منو نگاه میکنن و یارو بر گشت به من گفت اون تو دختری ، چیزی برده بودی اینقدر طول دادی ؟ منم تعجب کرده بودم ولی تعجب نداره ، فکر کن مثلا ۳۰ نفر می خوان برن دستشویی ، اونوقت تو بری تو دستشویی و به جای اینکه به امر شریف ... بپردازی ، بشینی فکر کنی سوغاتی رو چه جوری تقسیم کنی ![]()
![]()
![]()
منم نامردی نکردم گفتم آره تو هم برو امتحان کن ضرر نداره ! بعد اومدم بیرون و سوار اتوبوس شدم ، اتوبوس دم قم ایستاد و صندلی کناری من یارو رفت و یه شیخ اومد کنارم نشست ![]()
![]()
![]()
منم شروع کردم با حاج آقا صحبت کردم ....
بهزاد : حاج آقا شما به مساله روح اعتقاد دارین؟
حاج آقا : بله پسرم ، مگه میشه کسی اعتقاد نداشته باشه؟
بهزاد : حاج آقا من بچه بودم به بار رو از بدنم جدا شد و ....... حاج آقا من به اسلام اعتقاد نداشتم و حتی می خواستم مسیحی بشم و.... ولی بعد از این موضوع به خدا ایمان دارم
حاج آقا : الله اکبر ! ۱۰۰٪ خدا این رو برای شما انجام داده تا به اسلام رو بیاری .
آقا ساعت ۱۲ رسیدم تهران ، بارون می اومد اساسی ! تو جیبم دست کردم دیدم ۲۵۰۰ بیشتر نیست
یه دفعه فهمیدم بقیه پول هام تو اتوبوس از جیبم ریخته بود . یه ماشین دربست کردم و زنگ زدم خونه که پول حاضر کن دم در واسا ! خلاصه رسیدم خونه و تخت خوابیدم تا صبح ! جای همتون خالی ، خیلی خوش گذشت خلاصه
ایشالا خدا قسمت کنه با دختر های وبلاگ یه بار با هم همه دسته جمعی بریم اصفهان و برگردیم خاطره سفر رو برای پسر های وبلاگ تعریف کنیم ![]()
![]()
![]()
!راستی یکم از هیز بازی در بایین لطفا ! چرا رفتین پایین دستشویی و دارین این زن رو دید میزنین ؟![]()
![]()

خوب امروز اومدم چند تا تولد رو تبریک بگم
اول از همه پگاه : ۱۵ مهر ، ستاره : ۲۴ مهر ، یکی بود تو آبان تولدش بود و دختر بود ، الان دقیق حضور ذهن ندارم ، بهزاد ۲۸ آبان ...... آره ۲۸ آبان ، دیروز تولدم بود ولی تولد نگرفتم ، یعنی حالش رو نداشتم ، حالا قرار شده با دختر خاله هام و چند تا از دختر های فامیلشون که آوازشون تهران رو برداشته بریم بیرون عشق و حال
خیلی دلم می خواست همتون بایین ، ولی میدونم که همتون سرتون شلوغه و نمیتونین بیایین![]()
، به خدا خیلی دلم میخواد ولی میدونم که نمیایین ![]()
![]()
![]()
![]()
( ای خسیس ) ! در ضمن چند تا دختر داف هم می خوام ببرم با خودم تا این دختر خاله و فک و فامیل ها اینقدر به من نظر نداشته باشن ! مرتیکه هـــــــــــــــــیز !
حالا به جز من تولد بقیه رو هم بهشون تبریک میگم ، چه اونایی که نام بردم ،چه اونایی که تو ماه مهر یا آبان به دنیا اومدن و از وبلاگ ما بازدید میکنن
در ضمن فرنوش خانوم هم لطف کرده بود به ما انتقاد سازنده کرده بود
اینم از هفته نامه خروس ، داشتم فکر می کردم گفتم چرا یه ویژه نامه خروس و یه تولد نامه بنویسم ؟ یه ویژه نامه خروس با عنوان تولد مینویسم ، هم تو وقت صرفه جویی میشه هم تو پول ،......
رزنار ، دوست خوب من هم که داره به جمع پایه ثابت های وبلاگ اضافه میشه ،شب میبینمتون
یکم راحت تر فکر کنین !
منم تا دیدم یارو خارجی هست ، دست و پام رو گم کردم و مثل این خارجی ندیده ها شروغ کردم به خارجی حرف زدن
کلی باهم حرف زدیم ، تازه فهمیدم یارو عرب هستش
گفتم : خوب ولک از همون اول می گفتی با انتْ عربی حرف می زدم ![]()
یه عکس از من گرفت و دیدم میگه تو این منظره وایسا تا یه عکس هم از این منظره ازت بگیرم ( البته انگلیسی می گفت ، من زحمت کشیدم متن رو به فارسی ترجمه کردما
، بازم بگین بهزاد بده و قدر ما رو ندونین
) بعد تا روم رو بر گردوندم دیدم چند تا مناره بزرگ مسجد جلو چشامه و به سمتون که داشتم میرفتم یهو ........
خوب بچه ها فردا دانشگاه دارم ، بقیش رو فردا براتون می نویسم
، به جون مامانم فردا می نویسم ، قول میدم به ۱ هفته نکشه ![]()
![]()
![]()
![]()
قربون همتون برم !

می دونم الان همتون شاکی هستین ! ولی به جون مــــامـــــــانــــــم خیلی سرم شلوغ بود و نتونستم وبلاگ بنویسم
دوست خوبم رزناز هم لطف داره به ما . در ضمن الان بعد از این پست ، یه پست دیگه هم می دم ، بازم شرمنده ، قول می دم که براتون بیشتر بنویسم
در ضمن با یه دختر چند وقت پیش تو یکی از کنفرانس ها اشنا شدم ، اسمش نازی هست ، واقعا هم دختر نازی هستش ، الان چند وقت بد جوری مخم رو مشغول کرده ، نمیدونم باید چه جوری مخش رو بزنم ، دارم همین طور فکر می کنم
در ضمن نازی جونم چند وقت پیش ۲ تا آهنگ از EMZIPER برام گذاشته بود كه من خيلي حال كردم ، براتون مي ذارم برين دانلود كنين ...................