تبليغاتX
BeHzAd در سرزمین عجایب !
دختر ریخته اینور اونورم ، یکیشون می ذاره سر به سرم (مطالب این وبلاگ برای افراد بالای 18سال میباشد)

يه روز يه پيكانه پشت چراغ قرمز چشمش مي افته به يه پژو جي ال ايكس و خلاصه يه دل نه صد دل عاشق ميشه !

جرينگي ميره پيش ننه هي و مي گه بايد برن واسش خواستگاري!
ننه : ننه جون .... بنزين اندازه باكت بردار اونا تيپشون با ما نمي خوره ننه ... اينهمه دختر دورورمون ريخته.. لاستيك روشون بذاري خودم برات ميگيرمشون
پيكان تلفني با پژو: ديونتم با مرام ... خاطرت رو مي خوام ! لاستيك طلا
كاربراتتو بخورم .... اون چراغات منو كشته ... زن من مي شي ؟
از اون طزف وقتي طرفين به توافق رسيدند خانواده دختره شروع كردن به مخالفت !
پدر دختر: اين همه تو فاميل پسره 206 ريخته ... پسر پرشيا ريخته...
اونوقت با پيكان مدل 45 ازدواج كني ؟
مادر دختر : اي خاك تو سقفت كنن ... اين همه بچه بزرگ كن انوقت يه پيكان بتونه اي ! بياد دخترتو ببره ... حيف اون بنزيني كه خوردي ...!
اما كار از اين حرفا گذشته بود ! اونقدر دو طرف لاستيك فشاري كردند كه كار به خواستگاري كشيد .
پدر دختر: خب ... جناب آقازاده شغلشان چي ميباشد ؟
پدر پسر: توي كار عمل كردند اهل عمله
پدر دختر: چي ؟ يعني آقازاده معتادند ؟
پدر پسر: نخير قربانت گردم ... اين غلامزاده مشغول عمل مسافر كشي اند مسافر كشند !
بحث بر سر مهريه
مادر دختر: اوا خاك عالم مگه دخترمو از پشت گاراژ پيدا كردم كه 15 تا لاستيك مهرش كنم ؟ نخير خانم جان به نيت سال تولدش 1361 تا لاستيك مهرش بايد باشه !
مادر پسر: واه واه واه .... ! شما اومدين دختر شوهر بدين يا تجارت لاستيك كنين؟ يه دختره پژو داري خانم ديگه ... اگه دخترت بنز بود چي كار ميكردي؟
و بالاخره به هر قيمتي بود كار به عروسي كشيد :
سر سفره : عروس رفته ميل لنگ بچينه! ....... بله
فاميلهاي داماد : اين گاراژ و اون گاراژ مي ريزن پيچ و آچار
به سر عروس و داماد بادا بادا مبارك بادا ....
الغرض ... بعد از نه ماهو نه روز و نه ساعت ... يك پسر كاكل زري به دنيا آوردند !
من ميگم چطوره برگرفته از اين شعر :
اي يار ديروز نبود و نبود فردايي
اسم بچه مان را بگذاريم
آردي ؟
ولي خودمونيما ، لامسب اين پيكان عجب ماشيني هستا !‌
                       
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 15:30  توسط دکتر بهزاد  | 

سلام ! اونجا بودیم که سوار ماشین محسن شدیم و .....

آره ، سوار ماشین محسن شدیم و محسن شروع به رانندگی کرد . اون ها از سفره خونه ای که ما نشسته بودیم دور شده بودن و ما هم با ماشین داشتیم این پیچ ها رو طی می کردیم ... همین طور که عقب رو نگاه کردم دیدم دیگه سفره خونه دیده نمیشه .... جلو تر دیدم خانوم خانوم ها جفتشون روی یه سکو نشستن و من به محسن گفتم بغلش ماشین رو نگاه دار ، اون هم بغل دختره ماشین رو نگه داشت و ..... این حرف ها و قیافه های من و دختره در حین صحبت ...

بهزاد : خانوم سلام ! اگه منتظره کسی هستی ما بریم ؟

دختره : ......

بهزاد : خوب کجا میری برسونیمت ؟

دختره  : مرسی ممنون ، ما خودمون میریم ....

بهزاد : بابا سربالاییه خسته میشین آخه !

دختره : نه مرسی !

بهزاد : بابا سوار من که نمیشی ، سوار ماشین داری میشی ...

دختره : نه مرسی ! ما خودمون میریم . الان هم خسته شدیم اینجا نشستیم خستگیمون در بره ...

بهزاد : می خواهی بیام پشتت رو بمالونم خستگیت در بره ؟ !!! تا اینو گفتم ۲ تا دختره و رفیقام زدن زیره خنده ....

دختره : ( با خنده ) نه مرسی !

همین طور که ایستاده بودیم پشتمون ۳ تا ماشین ایستاده بود و می خواستن برن و ما هم خیابون به اون تنگی رو بسته بودیم ، به محسن گفتم برو جلو سر و ته کن ! رفتیم جلو تر و داشتیم سر و ته می کردیم که پدرام به من گفت : کسخل ! پشتت رو بمالونم چی بود گفتی آخه ؟ الان دختره فکر میکنه می خواهی باهاش سکس بزنیم سوار نمیشه !!! منم گفتم اگه بهزاد دختره بازه ، بلده چه جوری دختر رو سوار ماشین کنه ! و با عصبانیت گفتم : اگه خودت بلدی چرا عین این دختر ندیده ها زبونت قفل شده بود و هیچی نمیگفتی ؟ خلاصه سر و ته کردیم و تو راه بر گشت به طرف پایین بودیم که من هیچی نگفتم و گفتم بیا ! خودتون بلدین مخ بزنین دیگه ! محسن سرش رو بیرون کرد و چند تا تیکه گفت که دختره محلش نداد .... خلاصه جفتشون به این نتیجه رسیدن که حرف نزنن و من مخ رو بزنم سنگین تره ! دوباره ماشین رو سر و ته کردیم و به طرف سر بالایی رفتیم ...

بهزاد : خوب سوار شو برسونیمت دیگه ! کشتی ما رو تو یکی !

دختره :.....

بهزاد : اگه پدارم بیاد جلو پیشم بشینه سوار میشی ؟

دختره : آره ! اگه بیاد جلو سوار میشیم ....

بهزاد : من در رو باز کردم که پدرام برو داخل بشینه و من دم در ماشین باشم ... همین که پدرام سوار شد و دخترا هم عقب نشستن یه دفعه من گفتم : جلو ۲ نفر بشینن جریمه می کنن ! و گفتم : اجازه هست بیام عقب ؟ دختره هم داد زد نــــــــــــــه ! تو رو خدا همون جلو بشین ! منم جلو نشستم و محسن شروع به حرکت کرد ... تو همین احوال برگشتم عقب و گفتم : کاپشنت رو چند گرفتی ؟ ( پدرام یه دفعه زد زیره خنده )

دختره :۲۱ تومن !

بهزاد : از کجا ؟

دختره : ۷ حوض

بهزاد : بچه تهرانی ؟

دختره : آره ، طرف های ۷ حوض

بهزاد : کاپشنت خشکله !     دختره : قابلتونو نداره ؟   بهزاد : باشه ، در بیار !  بعد همین طور دور و برمو دیدم و خندم گرفته بود ، آخه فکر کنین ، سمند ، مزدا ، پرشیا ، زانتیا و... ماشین ها دیگه بودن و منتظر بودن تا این ها رو سوار کنن ، اونوقت ما این ها رو با پژو جی ال ایکس بلند کردیم .... اون لحظه کلی به خودم افتخار کردم و گفتم کم کم داری آدم میشی بهزاد !  ای ول ! همه این ها رو ضایع کردی ! دمت گرم !!!! بعد تو همین احوال محسن خــــــــر برگشت به اون دختری که من داشتم مخ می زدم تلفن داد  دختره هم ازش نگرفت و گفت : به خاطر همین چیزا هست که سوار ماشین نمیشیم !  خوب بد بخت حق هم داشت ! من و اون داشتیم با هم مچ می شدیم ، که به جای اینکه من تلفن بدم به دختره یه دفعه محسن اومده داره تلفن میده !  خوب هر کی باشه ناراحت میشه ! آخه من اون داشتیم با هم عشقولانه بازی می کردیم ، حتما از من خوشش اومده بید که این کار رو کرد  خلاصه دختره گفت ما همین کنار ها پیاده میشیم ! منم هی داشتم دست می کردم تو جیبم تا کارتی رو که روش تلفن موبایلم نوشته شده بود در بیارم ولی پدرام اینقدر به من چسبیده بود که نتونستن در بیارم و هی میگفتم پدرام پاشو من کارتمو در بیارم و پدرام میگفت یه چیزی تو کو.. گیر کرده و نمیتونه بلند بشه !  و دختره هم که دید تلفنی از طرف من خبری نیست با دوستش رفت پیش دوستاش ..... جاتون خالی دوستاش ۲ تا دختر بودن ، یعنی ۴ تا دختر تو دره یک کوه !  بعد من رفتم عقب دراز کشیدم و محسن و پدرام ۳ بار این راه رو رفتم و اومدن ولی اون ها دیگه محلشون ندادن و تو همین احوال که ماشین کیپ به کیپ اون ۴ تا داشت راه میرفت یه دفعه دست بیرون کردم و گفتم : پول وده !  هر ۴ تاشون خندیدن و یکی گفت قیافت خیلی شبیشه  ! بعد هم محسن و پدرام هم عین تو کف مونده ها یکم خز بازی در آوردن و منم عقب دراز کشیده بودم تا اینکه رسیدیم به سفره خونه و برگشتم پیش دوستام و جاتون خالی ۴ تایی این کوچه پس کوچه های شهمیرزاد رو که خلوت هم بود قدم میزدیم و من هم از خاطراتم براشون میگفتم و اون ها هم مرده بودن از خنده !  شب هم با یکی از بچه محلامون برگشتم محلمون و کلی حال کرده بودیم .... جای همتون خالی..... البته شبش هم اتفاقاتي تو خونمون افتاد كه براتون بعدا ميگم !!!

پایه ثابت مسافرت با دختر و پسر ،  BeHzAd  

                                       

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 1:32  توسط دکتر بهزاد  | 

سلام ! سلام ! سلام ! باز هم سلام ! اینقدر شارژم که همش می خوام سلام کنم ! سلام ! سلام !      دیشب ( ۵ شنبه ) تا ساعت ۳.۳۰ با رزا تو اینترنت بودیم . تو همین گیر و دار دوستم مهدی پی ام داد که فردا بریم کوه ! منم گفتم باشه . گرفتم خوابیدم و صبح با بوس های مادرم از خواب پا شدم . چشم که وا کردم دیدم مادرم داره منو می بوسه و میگه بهزاد جون من دارم میریم مامان . کاری نداری ؟(آخه داشت می رفت فرودگاه  ) sad کلی دلم براش تنگ شده ! آخه من خر باهاشون نرفتم و موندم سمنان . . . crying بعد هم مامانم این ها رفتن . ساعت رو نگاه کردم دیدم ۱۰.۱۵ هست و با مهدی ساعت ۱۱ قرار داشتم . بهش زنگ زدم و گفتم کی بریم کوه ؟ confused گفت : حاجی نیم ساعت دیگه بیا دم ترمینال . آخه معمولا همه میرن شهمیرزاد و اونجا هم ۲۴ کیلومتر با سمنان فاصله داره . منم گفتم ۲ تایی با هم ؟ گفت آره . منم دیدم اینجوری حال نمیده ! به یکی از دوستام زنگ زدم بیاد ، ولی اون دانشگاه بود sad هیچی لباس پوشیدم و راه افتادم تا برم سر خیابون ماشین بگیرم و برم دم ترمینال . اول رفتم مغازه سر محل و ۲ نخ سیگار وینستون گرفتم . بعد همین طور که داشتم می رفتم یکی از بچه ها رو دیدم به اسم امیر ... فکر نمیکردم بیاد ، گفتم یه طارفی کرده باشیم که بعدا نگه هر جا میری تنها میری و ما رو با خودت نمی بریbig grin یه دفعه دیدم میگه باشه میام surpriselaughing بعد منتظرش شدم و اومد . . . با هم ۲ تایی رفتیم دم ترمینال و مهدی رو اونجا دیدم . . . با هم سلام و علیک کردیم و ۳ تایی سوار ماشین شدیم رفتیم به طرف شهمیرزاد ! dancingdancingdancing امیر و مهدی عقب نشسته بودن و من جلو . ۱ نخ از اون سیگار ها رو روشن کردم و کشیدم ، کم کم داشتیم نزدیک می شدیم ... بعد از ۲۰ دقیقه رسیدیم ... با بچه ها پیاده شدیم . جاتون خالی یه منطقه کوهستانی بود و همه جاش هم سرسبز ! اکثر خونه های شهمیرزاد مال تهرانی هاست ! بعد مهدی زنگ زد به دوستش و اون که بچه شهمیرزاد بود اومد . شدیم ۴ تا big grin ۴ تایی شروع کردیم تو این کوچه باغی های شهمیرزاد قدم می زدیم . آخه بابا و مامان مهدی گویا می خواستن باغ بخرن تو شهمیرزاد ... حدود ۴۵ دقیقه راه رفتیم تا رسیدیم به اون زمینی که اون ها مخواستم بخرن ! whew! بعد اومدیم بر گردیم که از یه کوچه داشتیم رد میشدیم که یه دفع دیدم بچه ها زدن زیر خنده big grin منم با خودم گفتم چی شده که دارن می خندن ؟ یه دفعه دیدم رو دیوار یه خونه طرح تخت جمشید رو در آوردن که من تا دیدم مردم از خنده big grinrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floor فوری با موبایل از اون آثار باستانی عکس گرفتم تا شما هم ببینین و حال کنین rolling on the floor ، این هم عکسش ! (سمت راستی مهدی و سمت چپ هم من هستم ) !

                          

rolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floor البته دوربین موبایل که کیفیت چندانی نداره ولی باز هم نمایی از اون رو نشون میده laughing .. دوباره راه افتادیم ! جلوتر که رسیدیم صدای سگ ها کوچه رو پر کرده بود ... از این سگ های شاسی بلند که تو ویلا ها هستن و حتما تو فیلم ها هم دیدن ! یه دفعه امیر منو هل داد و گفت بهزاد سگ سگ ! surprisecryingcrying نـــــــــــــــــــه ! من از ترس سکته کردم ! و تا روم رو برگردوندم دیدم همه دارن می خندن big grin دوباره به راهمون ادامه دادیم ... جلوتر یه مسجد بود که همه داشتن نماز می خوندن . بعد هم رسیدیم به میدون و به طرف چشمه رفتیم . ( پیش خودمن بمونه ، بیشتر بچه های تهران و دانشجو ها و ماشین باز ها میرن طرف چشمه ! ) حالا می گم چشمه فکر نکنین یه جا هست که چشمست و همه دور هم نشستن big grinrolling on the floor نه ! یه خیابون پیج در پیج و باغی هست که حدوده ۱ کیلومتر یا بیشتر طول داره و تو این پیچ میچ ها دختر پسر ها راه میرن و بهم کلی تیکه میندازن ... یه سفره خونه سر باز هم هست  که زمستون ها خیلی قلیون اونجا میچسبه! peace signبچه ها گفتن بریم سفره خونه و ما هم رفتیم . من و امیر که قلیون نکشیدیم و اون ۲ تا کشیدن ... همین طور که نشسته بودیم و داشتیم این خیابون رو نگاه می کردیم دیدم ۱ پژو و ۱ مزدا و ۱ پراید و ۱ سمند اومد و پارک کردن ... البته هیچ کدم با هم نبودن . و به فاصله زمانی مثلا ۲ دقیقه اومدن ... هر ۴ تا ماشین هم آشنا ها بودن و از دوستای من بودن و میشناختمشون ...پژو اومد پست تخت ما پارک کرد و دیدم دوست دوران ابتدایی من محسن رانندست ... سلام و علیک کردیم و نشستم دوباره رو تخت و با اون مزدا و پراید و سمند هم سلام و علیک کردم . گرفتم نشستم رو تخت کنار امیر و مهدی و اون دوستش ... منتظره سفارش قلیونمون بودیم .... این هم یه عکس از من که رو تخت نشستم ...

                          

بعد تو همین گیر و دار بودم که مهدی گفت بهزاد داف داف ! منم یه دفعه عین برق گیرفته گفتم کوش ؟ کفت از دور داره میاد .... نگاه کردم دیدم به به ! همون دختریه که چند وقت پیش تو خیابون اذیتش کرده بودم ...big grin کلی خوشحال شدم و گفتم اون روز اون پسره نذاشت مخش رو بزنم ، ولی الان جبران می کنم ...big grin یه نگاهی به پژو محسن انداختم و گفتم الان محسن رو خر میکنم و با ماشین میرم مخ این خشکل خانوم رو می زنم ! big grinpeace sign بعد رفتم پیشه محسن و گفتم محسن آمار این دختره رو داری ؟ گفت آره . ( البته خالی می بست ) big grin بعد سوار ماشین محسن شدیم و ....

بقیه رو دفعه بعد می گم ... شرمنده big grin

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 0:48  توسط دکتر بهزاد  | 

         * * *

                                بودن یا نبودن ، مساله ای نیست....

فعلا از رامشین خبری نیست .... ! اوضاع تقریبا آروم هست ... ! ستاره ، رزا ، پگاه ، و .... همه سر جای خودشون هستن و هنوز کسی جاش عوض نشده ! ! ! ولی یه بوهایی میاد ! یه دختر جدید داره میاد . . . یکم میترسم واقعیتش ! وقتی موضوع رو به یکی از دوستام گفتم ، گفت : یکم ؟  من جای تو بودم از ترس سکته می کردم ! این حرف ها رو ول کنین ! یه دختره دیگه داره میاد جای رامشین بشینه تو زندگیم ! ولی موندم چی کار کنم ! کمک !

^^^^^^^^###################^^^^^^^^^^ ^^^^^^######^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^^ ^^^^####^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^#####^^^^ ^^####^^^^^####^^^^^^^###^^^^^^^###^^^ ^####^^^^^###^^^^^^^^^###^^^^^^^^###^^ ^###^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^###^ ^###^^^^##^^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^^###^ ^####^^^^###^^^^^^^^^^^^^^###^^^^###^^ ^^####^^^^######^^^^^######^^^^^###^^^ ^^^^####^^^^^###########^^^^^#####^^^^ ^^^^^^#########################^^^^^^^

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 13:31  توسط دکتر بهزاد  |