تبليغاتX
BeHzAd در سرزمین عجایب !
دختر ریخته اینور اونورم ، یکیشون می ذاره سر به سرم (مطالب این وبلاگ برای افراد بالای 18سال میباشد)
سلام !

امروز می خوام باستون ماجرا دیروز رو تعریف کنم ! همونطور که قرار بود دیروز ماجرای پری روز رو تعریف کنم و همونطوری که قرار بود پری روز ماجرای پس پری روز رو تعریف کنم .... خوب حالا دیگه الکی وقتتون رو نمیگیرم و یه راست ماجرا پس پری روز رو تعریف میکنم ..... اصلا چرا اعصاب خودمون رو خورد می کنیم؟ ۵ شنبه شب بود که رفتم خونه .... شبش پسر خالم اومد خونمون..... ۲ تایی با هم گرفتیم تو پذیرایی خوابیدیم ..... مامان بزرگم و خالم هم باهش اومده بودن .... اونا تو اتاق خوابیدن و من و پسر خالم تو پذیزایی..... ساعت ۲.۳۰شب بود که موبایلم زنگ زد و از خواب پریدم ... دیدیم پانی هست و داره سلام علیک می کنه .... یکم حرف زدیم که پسر خالم هم بیدار شد و گفت اگه پایه هستی با زیدت صبح بریم بیرون بگردیم.... منم از خدا خواسته ، آخه می خواستم با پانی یه قراری هم بذارم....خلاصه قرار شد ساعت ۶ بریم دم در خونه پانی و اون رو سوار کنیم و با هم بریم بیرون ۳ تایی .... موبایل رو کوک کردم و گرفتم خوابیدم..... صبح دیدیم علیرضا داره منو تکون میده و میگه بلند شو .... بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم و رفتم تو اون اتاق که خالم این ها خوابیده بودن کاپشن رو بردارم که تا اومدم بردارم کاپشن کشیده شد و چوب لباسی افتاد رو پایه مادر بزرگم big grinrolling on the floorrolling on the floor مامان بزرگم با چشمهای خواب آلود بلند شد و گفت کجا داری میری این وقت صبح؟ confused حالا علی هم تو هال ایستاده بود و دلش رو گرفته بود و داشت یه ریز می خندید laughing منم گفتم مامانی دارم میرم کلاس ! big grin خلاصه به یه بدبختی پیچوندمش .... با علی رفتیم داخل کوچه پانی ایستادیم و زنگ زدم رو موبایلش و دیدیم خواب بود..... تا اومد خودش رو آماده بکنه ساعت شد ۷ .... ما هم تو این فرصت ماشین رو بردیم سر کوچه پارک کردیم . یه دفعه دیدم موبایلم زنگ می زنه و پانی میگه پس کجایی ؟ همین روم رو برگردوندم دیدم میگه دیدمت ، خداحافظ ... من همین طور گوشی تو دستام گیر کرده بود surprise اصلا فکر نمیکردم انقدر خوشکل باشه .... آخه جالبیش این بود ۴ سال با هم رفیق بودیم ولی تو این ۴ سال همدیگرو ندیده بودیم.... یا به طور واضح تر رفیق چتی بودیم....whew! خلاصه اومد سوار ۲۰۶ پسر خالم شد و سلام و علیک کردیم و پسر خالم راه افتاد .... گربش هم همراش بود .... چه گربه نازی هم داشت....من از گشنگی داشتم میمردم .... دم یه مغازه نگه داشتیم و به پسر خالم ۵۰ تومان پول دادم و گفتم هر چی می تونی بخر که دارم میمیرم از گشنگی و خودم هم پریدم تو ماشین big grin دمش گرم اون هم نامردی نکرد و یه حال اساسی به ما داد love struck همین طور داشتم با پانی حرف می زدم .... بالاخره ماشین رو یه جا پارک کردیم و ۳ تایی نشستیم صبحانه خوردیم... پانی خیلی سنگین تر و با شخصیت تر از اونی که فکر میکردم بود ....daydreaming - New!daydreaming - New!daydreaming - New! بعد اینکه صبحانه رو خوردیم پانی رو بردیم دم در خونشون پیاده کردیم و باهاش خداحافظی کردیم.... اومدیم خونه من دفترم رو برداشتم که برم کلاس ...! آخه ساعت ۸ کلاس داشتم .... علی هم گیر داده بود که نرو کلاس و بیا ۲ تایی با هم باشیم و منم یه ریز می گفتم نه و تو قراره بری کرج و منو قال میذاری ، اونم هی میگفت نه ...نه.....نـــــــــــه ! big grin خلاصه دم در یه کله پاچه فروشی نگه داشت و پیاده شد ....sicksicksick اه .... منم پیاده شدم و فقط داشتم اونجا نگاش می کردم..... بعد دوباره سوار شدیم و راه افتادیم... کلاس من تجریش بود .... گفتم باشه نمیرم .... رفتیم میدون تجریش و همین طور که بودیم تو ماشین من داشتم با پانی اس ام اس بازی می کردم که دیدم در عقب وا شد و ۳ تا دختر خانوم سوار شدنbig grin( ای ول بابا ، خانوادگی دختر بازیم big grin ) بعد دیدم علی داره میگه چطورین بچه ها ؟ surprise دختره هم میگه ما خوبیم شما خوب هستین بچه ها ؟surpriserolling on the floorrolling on the floor چه زود هم دختر خاله ، پسر خاله شده بودن rolling on the floor همین طور راه افتادیم و من یه سیگار گذاشتم لب دهنم..... برگشتم به یکیشون گفتم خوش میگذره ؟ اون هم گفت چه خوشی ؟ گوشیم رو تو تاکسی جا گذاشتم .sad شمارش رو داد و گفت تو بگیر ، من هر چی میگیرم میگه خاموشه ... منم از فرصت استفاده کردم و گرفتم big grin پسر خالم همین طور داشت به سمت آزادی حرکت میکرد. آخه گوشی شو تو یکی از ماشین هایی که از آزادی سوار شده بودن جا گذاشته بود . تو این فاصله یعنی شما نمیدونین ما چقدر اسکل بازی در آوردیم big grin من رو صندلی لم داده بودم و خوابیده بودم و یکی از اون دختر ها داد میزد می گفت : بهزاد جون مامانت درس بشین ، الان این پلیسه ما رو میگیره big grin ۱ بار هم اومدیم از یکی آدرس آزادی رو بپرسیم....آخه پسر خالم تو یه خیابون رفته بود که گم شده بودیم...

بهزاد : آقا آزادی کدوم طرفه ؟ confused

یارو : این خیابون رو مستقیم میری ، فلکه اول می پیچی دست چپ ، بعد مستقیم میری

بهزاد : درست ... حالا یه چیز جالب تر ! من خودم بلد بودم big grinbig grinrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floor وااااااااای ! یارو رو میگین شاکی شده بود اساسی ، ولی دیگه فایده نداشت چون علی گاز ماشین رو گرفته بود ، و دختر ها اون عقب دلشون رو گرفته بودن و مرده بودن از خنده rolling on the floorرسیدیم آزادی و هر چی گشتیم اون ماشین رو پیدا نکردیم.... بعد هم داشتیم می اومدیم که یکی از دختر ها دادش بالا اومده بود که من دست شویی دارم ، تو رو خدا یه جا نگه دارین ... ولی گوش علی به این چیز ها بند نبود ....این دختره مرجان انقدر گفت که منم دستشوییم گرفتbig grin بعد علی به سمت خونمون اومد و من رفتم دستشویی و مرجان ترسید و نیومد خونه و تو ماشین نشستن اون ها ! big grin منم با خیال راحت دستشویی کردم ، اومدم پایین دیدم علی میگه تو ماشین بشین من یه سر برم با مامانی خداحافظی کنم بیام .... این مرجان هنوز دستشویی داشت ....big grin من گفتم اگه می خواهی تو رو ببرم خونمون دستشویی بکن ؟big grinbig grinbig grin بالاخره با فشار دستشویی که بهش اومده بود ، دنبالم اومد....یه طوری بردمش دست شویی که نه مامان بزرگم فهمید نه خالم big grin بعد اومدیم پایین . چشای مرجانه وا شده بودااااااا ! همین طور که تو ماشین بودیم دیدم سپیده می گه بهزاد بیا بریم دستشویی ..!!!!surprise surprisesurpriserolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floor حـــیا هم حـــیا دختر های قدیم ... تو روز روشن به آدم میگن بیا بریم دست شویی rolling on the floorrolling on the floorمنم گفتم حالش رو ندارم ... بالاخره علی اومد و اون ها رو رسوند تجریش و منم همون جا پیاده کرد و خودش رفت کرج ..... اون روز خیلی حال کردم.... خدایی خیلی خوش گذشت ... ولی هیچ کی پانی نمیشه ....ولی بعد از ظهرش بد جوری کف پانی بودم sadsad  اینم عکس گربه پانی

  

                

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 21:6  توسط دکتر بهزاد  | 

سلام بچه ها ! يه مدت سرم شلوغ بود و تازه اومدم  خوب بچه ها اول يه چيزي بگم ... نميدونم نظرات رو خونديم يا نه ؟ ستاره ، عزيزم ، تو نظرات يه نظر داده بودي كه يكم ناجور بود .... و من هم اون رو پاك كردم ... البته شرمنده  واقعا شرمنده ... آخه من رو دوست دخترام يكم تعصب دارم  براي مثال اگه الان رزناز بياد بگه ستاره خره نه تنها ناراحت نميشم بلكه تشويقش هم مي كنم  شوخي كردم همون رو دوست دارم.... ولي به هم توهين نكنين.... اين از اين .....چند تا از دوستان عزيز تو نظرات از وبلاگ ما تعريف كرده بودن .... ازشون ممنونم كه به وبلاگ ما سر زدن و بعضي هاشون هم وبلاگ دارن ، حتما برين ببينين !  در ضمن خدمت تازه وارد ها بگم اينجا اصلا تازه وارد معني نداره .... در اصل اين وبلاگ ما مثل يه خونه مي مونه كه در خونه شكسته هست و هر كي دلش مي خواد مياد تو يه سرك مي كشه ميره  در اصل ما اينجا  يه خونه مجردي داريم كه دور هم جمع ميشيم و با هم خوش هستيم و هر كس هم جديد بياد دوست داريم  خوب اين هم بسه ....!‌حالا بريم سر يه مبحث ديگه .....بچه ها سال نو مبارك  هورررااااااااااااااااااااااا ! لي لي لي لي لي  بيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ...! كريسمس اومده ...‌آخ جون .....پاپا  اومده ، چي چي آورده ؟ عدس و كلم غرو غاتي !!!  خوب عيد همتون مبارك دوستان عزيزم ..... الهي ۱۰۰ سال زنده باشين ....................... منتظر پست جديد باشين .... باستون يه سري چيزاي جالب دارم....

              

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 23:46  توسط دکتر بهزاد  |