پس فردا یکشنبه آخرین امتحانمونم می دیم . امروز تو باشگاه بیلیارد بودم که یکی از بچه ها رو دیدم و دیدم میگه بهزاد درس برنامه سازی رو -۳- شدی !

و ادبیات هم شدی ۲۰ !

من شاخ در آوردم ! البته می گفت از یه کلاس ۴۰ نفری ۲۰ نفر افتادن این درس رو !

البته برام مهم نیست . . . گور پدر درس .... دیگه حال و حوصله کل کل کردن با استاد رو ندارم ، فقط دلم می خواد ۱ بار ببینمش و بهش ۲۰ تا فحش خواهر و مادر بدم تا دلم خنک بشه !


واقعا آدم عقده ایی بود . منی که همیشه شاگرد اول کلاسش بودم و بچه ها از من کمک می گرفتن رو انداخته . . .

حالا اینا رو ول کن بابا . به خدا برای من انقدر ارزش نداره که بخوام دربارش حرف بزنم . . . الان تازه از استخر اومدم ، انقدر تنم خستست که نگو . . .
بچه ها یه چیز رو دقت کردین ؟ من دیگه چند وقته مثل قدیما وبلاگ نمی نویسم ، یعنی حالش رو ندارم بشینم مثل قدیما هی براتون تایپ کنم. ولی خیلی سرم شلوغه ! به خدا انقدر وقت نمی کنم که برای دوست دخترم آف بذارم ! دلم براش خیلی تنگیده ، امیدوارم الان هر جا هست موفق باشه. . .

+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 0:13 توسط دکتر بهزاد
|