+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 20:29 توسط دکتر بهزاد
|
بعد از اون اسکل بازی تو رینگ گاو بازی ،اومدم از رینگ بیرون و رو پله ها نشستم و شروع کردم به بستن بندهای کفشم .تو همین موقعیت درسا هم اومده بود و کنار وایستاده بود

ولی من نمی تونستم درسا رو خوب ببینم !

آخه دنیا داشت دور سرم می چرخید !

از بس رو این گاو اینور اونور شدم که سرم گیج رفته بود .فقط دیدم درسا داره منو نگاه میکنه و یکم هم می خنده !

منم گفتم درسا دنیا داره دوره سرم می چرخه !

گفتم :مثل اینایی که مشروب زیاد می خورن بعد پاتیل میشن!

بعد رفتم پیش مصطفی وگفتم چطوری حاجی ؟

حتی مصطفی هم از این اسکل بازی من خندش گرفته بود !

بعد از گاو بازی قرار شد بریم ماشین بازی !

گویا درسا خانوم قصد داشتن به ما دست فرمونش رو نشون بده !


(عجب دست فرمونی !

بقیش رو بخونین تا بفهمین چی شد

!)بعد من و درسا و پسر عمش رفتیم سمت ایستگاه ماشین بازی .مصطفی هم قرار شد فیلم برداری کنه!

تو نوبت وایستاده بودیم . من دیدم درسا بیچاره کلی وسیله دستشه !

و هیچی نمیگه .۲ تا جعبه پیتزا ،کیف دوربین فیلم برداری ،کیف خودش . . .

دستش کوچولوش سیاه شده بود از بس وسیله رو دستش بود !


من تازه اون همه وسیله رو دیدم و گفتم بده من !ولی درسا گفت :نه ،خوبه . منم به زور ازش پیتزا ها و کیف دوربین رو گرفتم . ۲ تا جعبه پیتزا رو دادم به مصطفی تا نگه داره و کیف دوربین رو هم خودم چسبیدم .این دختر انقدر مهربونه که دلش نمی خواست کسی رو تو زحمت بندازه!

مصطفی همین طور داشت از ما فیلم می گرفت . من داشتم با مصطفی حرف میزدم که دیدم درسا داره می خنده !

نگاه کردم دیدم بالا سرم شاخ گذاشته !

و گفت :بهزاد همین طوری موهاش سیخ وایستاده ،حالا فکر کن اگه ۲ تا شاخ هم روش باشه چی میشه !


(امان از دوست دختر شیطون

) بالاخره نوبت ما شد که سوار این ماشین های کوچولو بشیم ! درسا به یارو برگشت گفت :آقا سرعت رو بذار رو ۵۰ !

یارو از تعجب شاخ درآورده بود !

میگفت :یه پا این کاره هستی ؟

بعد من براش یه اخم کردم که دیگه اینجوری حرف نزنه !


یارو هم ترسید و روش رو اونور کرد و گفت :بفرمایید داخل !

من و درسا وعلی رفتیم داخل .علی رو یه ماشین زرد نشست ومنم رو یه ماشین سبز و درسا رو یه ماشین صورتی !

تو همین احوالات هنوز ماشین ها حرکت نکرده بودن من و درسا داشتیم هم دیگرو می دیدم و برای همدیگه از دور Love می فرستادیم و تو همون احوال داشتیم با حرکات لب به هم اینارو می گفتیم :
بهزاد :دیوونتم !

درسا: عاشقتم

بهزاد :خیلی می خوامت

درسا :خیلی دوست دارم

بهزاد :چــــــــــــــــی ؟

(نشنیدم !

)دوباره بگو !

درسا :

(این کارکتر یعنی برام از دور بوس فرستاد !


)
حالا فکرش رو بکنین ۸ نفر آدم تو نوبت وایستاده بودن و منتظر بودن که سوار بشن و همشون داشتن من و درسا رو میدیدن ،وقتی درسا برام از دور بوس فرستاد من برگشتم کسایی که تو نوبت بودن رو دیدم ،دیدم یه زنه که محو کارهای ما بوده خندش گرفته !


منم خجالت کشیدم !


گفتم بیا که این یه ذره آبرویی هم که تو شیراز داشتیم از بین رفت !



خلاصه این ماشین های کوچولو شروع به حرکت کرد و درسا داشت به من می گفت :بهزاد اون ۲ تا که زیر پای تو هست ،یکی ترمز هست ،یکی گاز !

منم گفتم : ااااااااااا ؟جدی ؟

آخه من هم ترمز و هم گاز رو فشار داده بودم و داشتم فکر میکردم چرا ماشین راه نمیره !


بعد کع ترمز رو ول کردم ماشین یه دفعه شروع به حرکت کرد و محکم خوردم به ماشین یه مرده که بچش رو سوار کرده بود .

تو همین احوالات با چشام دنبال درسا میگشتم که ببینم کجاست برم حالش رو بگیرم !

یه دفعه دیدم یه ماشین صورتی با تمام سرعت داره میاد به طرف من و درسا هم سوارشه و داره میخنده !

همیچن با ماشین زد با ماشین من که من پاهام محکم خورد به این میله جلوی ماشین و هنوز که هنوزه درد می کنه!

عجب گیری کردیم ! ما اگه نخواهیم ماشین سوار بشیم باید کی رو ببینیم ؟


ولی دیگه برای این حرفا دیر بود ، چون این طور که بوش میومد این درسا تا منو نمی کشت نمیذاشت از این ماشین پیاده بشم !

چند بار دیگه هم از پشت زد به ماشینم که من شاکی شدم و گفتم من حال تو رو نگیرم ... پدرم نیستم !

سر و ته ماشین رو جمع وجور کردم و گاز رو تا آخر فشار دادم و درسا رو یه گوشه زمین بازی گیر انداختم و ماشینم رو جلوش پارک کردم .!

یه جوری که ماشین هامون به هم گیر کرده بود و از پشت هم نمی شد فرار کنه !

درسا هی زور میزد و ماشین رو تکون می داد تا بتونه فرار کنه ولی نمیتونست !

منم تو ماشین نشسته بودم و می گفتم حالا خوبه ؟ !


درسا گفت :بهزاد ماشینم چرا گیر کرده !؟

بهزاد :

درسا فکر کرده بود ماشینش خراب شده !


بعد اومدم جلوتر و رفت ولی باز دنبالش کردم . حالا دیگه نوبت من بود !

با ماشین هی میزدم به ماشینش و بعد از اینکه به هم می خوردیم ۲ تایی می خندیدم!

تا اینکه درسا داشت رانندگی می کرد ،منم با ماشین رفتم کنارش و ادای این آدم هایی هستن که تو خیابون مزاحم ناموس مردم میشن رو در آوردم !


بهزاد :خانوم خشکله چطوری ؟

درسا :مزاحم نشو آقا

بهزاد :یا ماچ میدی خانوم خشکله ؟!

درسا :نه ! نمیدم!


بهزاد :بیا سوار شو هر جا بخواهی می رسونمت !

درسا :نمی خوام !

خودم ماشین دارم !
بهزاد :


بعد همین طوری که داشتیم می رفتیم یه دفعه اون مرده دوباره به من زد !


من گفتم : آقا پدر ماشینم رو درآوردی !دیگه چیزی ازش نمونده !

یارو هم می گفت :بچم فرمون رو از دستم گرفت !

من و مرده حالا داشتیم می خندیدم ! بعد دوباره من با ماشینم سرعت گرفتم که از پشت بزنم به ماشین درسا ! همه چیز آماده بود . با سرعت رفتم طرفش ! تا نیم متری بودم که یه دفعه وقت ماشین بازی تموم شد و ماشینم همون جا وایستاد !


مردشور این شانس منو ببرن !

حالا درسا داشت به من می خندید !

از ماشینم پیاده شدم و وسایل رو جمع و جور کردم .درسا هم پیاده شد و قرار شد که دیگه بریم خونه . همین طور که داشتیم از شهربازی خارج می شدیم ،من دست درسا رو گرفتم و من ودرسا جلو افتادیم و مصطفی و علی هم عقب تر از ما بودن .

همین طور که داشتیم من و درسا می رفتیم یه دفعه دیدم ۲ تا از این پلیس هایی که تو الگانس های سبز میشینن جلوی در ورودی شهر بازی وایستادن و دارن ما رو نگاه می کنن !


من که عین خیالم نبود .همین طوری دست درسا هم تو دستم گرفته بودم و انگار نه انگار دوست دخترمه !

یارو هم که ما رو دید فکر کرد درسا زن منه و به رفیقش درگوشی یه چیزی گفت ،ولی از قیافشون میشد فهمید که بهش گفته اینا زن و شوهر هستن و بهشون گیر نده !

تازه من انقدر پر رو بودم همین طور زل زده بودم تو چشم پلیسه و داشتم نگاش میکردم !


بعد با درسا و مصطفی و علی از راپله ها خواستیم بریم بیرون .این درسا هم تو این راپله ها کرمش گرفته بود و تو پله ها داشت می دوید و منم دستم تو دستش بود و منو دنبال خودش می کشوند !

انقدر دویدیم ،دویدیم که یه دفعه درسا خورد زمین و پاش درد گرفت ! (الهی !

آخ جون !

تا تو باشی هی بهت میگم ندو ،گوش کنی !

)ولی دور از شوخی ناراحت شدم !

برگشتم گفتم چت شد ؟!

گفت چیزم نیست و دوباره شروع کرد رو پله ها دویدن و منو دنبال خودش کشوندن!

(واقعا این دیگه کیه !

) از ستاره فارس بیرون اومدیم و و رفتیم تو یه ماشین دربست نشستیم .همین که نشستیم راننده های دیگه شاکی شدن و اومدن گفتن پیاده بشین برین تو ماشین جلویی بشینین !

آخه اونجا نوبتی بود !

بعد من و درسا و علی عقب نشستیم و مصطفی هم جلو نشسته بود و داشت از ما فیلم می گرفت . راننده یه آهنگ گذاشته بود ،نمی دونم خوانندش کی بود ،فقط می دونم که می خوند : برو برو برو برو ،برو برو برو برو برو برو ! (همش می گفت برو !

) یارت نمیشم ،گرفتارت نمیشم و . . . درسا هم داشت این رو لب خونی می کرد و قیافش طرف من بود و داشت اینارو برای من می خوند !منم شامی گفتم :خـــــــوب !


همین که اینو گفتم درسا خندش گرفت و گفت : خوب ! !

و دوباره شروع کرد به خوندن .به جون مامانم اگه ولش می کردم یه دفعه دیدی با یارو می گفت نگه دار و پا میشد میرقصید !



خلاصه کلی خندیدم .تا اینکه تاکسی نگه داشت و علی گفت :خونه ما اینجاست ،من دیگه میرم .با علی خداحافظی کردیم

خوب . . . الان می دونم خیلی مشتاقین که بقیه داستان رو بخونین ،ولی شرمنده این قسمت داستان سانسور شده می باشد

(لطفا فوضولی نکنین !)

بالاخره رسیدیم به جایی که درسا باید پیاده می شد . ماشین وایستاد . یه دفعه موبایلم زنگ زد و نگاه کردم دیدم مامانمه !

به درسا گفتم بیا با مادر شوهرت صحبه کن !




درسا مونده بود چی کار کنه که خودم گوشی رو برداشتم و گفتم سلام مامان و .... درسا می خواست پیاده بشه ،من همین طور که داشتم با مامانم حرف میزدم در رو باز کردم و درسا پیاده شد و گفت خداحافظ بهزاد ، منم گفتم خداحافظ ... مامانم پشت تلفن می گفت اونجا چه خبره ؟دختره کی بود بهت گفت خداحافظ ؟

منم گفتم مامانم الان نمی تون حرف بزنم بعدا زنگ بزن . تلفن رو که قطع کردم دیدم درسا از من دور شده دیگه و نمی شد باهاش خداحافظی کنم .ماشین حرکت کرد به سمت هتل و مصطفی وسط راه به یارو گفت نگه دار تا سیگار بگیرم .سیگار گرفت و گفت :بهزاد تو نمیکشی ؟ گفتم نه ! یعنی حداقل برای امشب نه . . . دلم نمی خواد مزه این همه خوشی رو با سیگار از بین ببرم !

حالا راننده به من گیر داده بود که واقعا دختره رو دوست داری یا نه ؟


بالاخره رسیدیم هتل . از خستگی هم من و هم مصطفی داشتیم می مردیم .جعبه پیتزا رو باز کردیم و هر کدون ۱ قاچ خوردیم و بعد سیر شدیم . در جعبه رو که بستم نوشته هایی که درسا برام روی جعبخ نوشته بود رو دیدم .
نوشته بود : بهزاد خیلی دوست دارم . بهزاد عاشقتم .بهزاد هیچ وقت تنهام نذار .بهزاد تنها تنها داری میخوری کوفتت بشه !


بعد هم پریدم رو تخت و او مشروبی که از ظهر مونده بود ریختم تو لیوان و با نوشابه قاطی کردم و شروع کردم به خوردن .

همین طور رو تخت دراز کشیده بودم .مصطفی همش داشت می گفت :بهزاد دهنت رو سرویس . منم با چشای خسته نگاش کردم و گفتم :چرا ؟

اونم گفت :تو و درسا چقدر هم دیگرو دوست دارین .هر کی ندونه فکر میکنه شما ۲ تا زن و شوهرین . منم برگشتم گفتم : مگه نیستیم ؟

بعد از گفتن این حرفم مصطفی خندش گرفت و گفت :دهن تو رو ...و ۲ تایی خندیدیم . بعد به مصطفی گفتم لامپ رو خاموش کن و تا صبح تــــوپ گرفتیم خوابیدیم .
آره دوستان .این بود از خاطره شیراز رفتن من . امسال عید بهترین عید زندگیم بود

و اون شب بهترین شب زندگیم

امیدوارم هرجای که هستین خوش باشین . . .
---> l)r.l3ehi <---

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 17:59 توسط دکتر بهزاد
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 0:32 توسط دکتر بهزاد
|
با درسا بالا نشسته بودیم و بچه ها هم رفته بودن پیتزا سفارش . . . . این چند تا نقطه یعنی نمیشه بگم . . .

حالا اون قسمت داستان رو ول کنین . بعد بچه ها پیتزا به دست اومدن، دیدیم ۴ تا پیتزا گرفتن . (عجب خنگی بود این مصطفی ! ) من که بهش گفته بودم چیزی نمیخورم سیر هستم . درسا هم گفته بود چیزبرگر ، آقا رفته بود ۴ تا پیتزا مخصوص برداشته بود اومده بود . بعد من همین طوری نگاش کردم

( یعنی حواست کجاست ؟ ) بیچاره گناه هم داشت .آخه دلش برای زیدش تنگ شده بود و نمی دونست داره چی کار میکنه ،درسا هم از دیدن قیافه این مصطفی و کارش تعجب کرده بود و ازش پرسید چیزبرگر من چی شد ؟

مصطفی اسکل برگشت گفت : مگه تو گفته بودی چیزبرگر !

حالا من خندم گرفته بود !


با دستم داشتم به مصطفی اشاره می کردم که بره چیزبرگر هم بخره.اونم مثل گیج ها رفت خرید .بعد درسا یه قاچ پیتزا برداشت و گفت :بهزاد دهنتو باز کن ، هواپیمایی باید بخوری !



منم دهنم رو باز کردم درسا پیتزا گذاشت تو دهنم .بعد که پیزا رو خوردم دوباره یه قاچ برداشت گفت :هنا هنا !


حالا از این ها بگذریم ،مصطفی و پسر عمش بیچاره ها داشتن ما رو نگاه می کردن و منتظر بود این کارای ما تموم بشه تا اونا هم بخورن !

بعد من اومدم پیتزا بذارم تو دهن درسا ، ولی شکمو خانوم خودش زود پیتزا رو برداشت و خورد!

بعد یارو برامون چیزبرگر رو آورد . تو سینی یه ساندویچ بود و یه لیمو ترش هم کنارش . درسا هم شروع کرد به خوردن ساندویچ . من هم پیتزا رو خوردم و بچه ها هم پیتزای خودشون رو .بعد از تموم شدن غذا من ته سینی رو نگاه کردم دیدی لیمو نیست !

یعنی از اون لیمو فقط پوستش مونده بود !

همه رو کشیده بود بالا نامرد !




من خندم گرفته بود ! ( چقدر شکمو بود این دختر !)

البته نوش جونش !

ولی خیلی باحال بود .

تو همین احوالات بودیم که درسا گفت بچه ها پایه هستین بریم ستاره فارس ؟

حالا من مثل این گیج ها نگاش میکردم می گفتم ستاره فارس کجاست ؟

درسا میگفت نمیدونم !


حالا من خندم گرفته بود ،میگفتم نمیدونی چه جور جایی هست بعد میگی بریم اونجا ؟


درسا :آهان ! بابا شهربازی هست . حالا من خودم هم همیشه کرم شهربازی دارم !

بدون فکر کردن گفتم :آره بریم !

بعد مصطفی شاکی شده بود . گفت بهزاد بیا ۱ دقیقه کارت دارم . رفتیم یه گوشه و به من گفت :بابا زشته ! یه طارف زده ،تو از خدا خواسته میگی بریم ؟!

منم که دیگه هیچی حالیم نبود و گفتم برو بابا دلت خوشه . من که با درسا این حرفا رو ندارم . مصطفی گفت :پس من میرم خونه تو باهاش برو . منم شاکی شدم و گفتم اصلا نمیریم !

ولی بهش گفتم شب بریم خونه آدمت می کنم !



مصطفی هم ترسید و گفت به من چه هر کاری میخواهی بکنی بکن !

بعد اومدیم پیش درسا اینا و درسا فهمیده بود موضوع چیه و گفت مصطفی مثل اینکه خسته هست . عیب نداره شما برین خونه . ولی من حسابی ناراحت بودم از دست مصطفی .درسا هم فهمیده بود که اگه برسم خونه مصطفی رو میکشم !

هی به من می گفت :بهزاد ناراحت نباش دیگه !

من باز هم میام ایران . باز با هم میریم بیرون !

منم کله تکون میدادم ولی ته دلم می خواست این مصطفی رو ...... !


خلاصه دوباره با مصطفی صحبت کردم و راضی شد بیاد


بعد از رستوران بیرون اومدیم و زنگ زدیم آژانس که بیاد دنبالمون .پسر عمه درسا تو رستوران وایستاده بود . درسا هم دم در نشسته بود . منم از رستوران بیرون اومدم و به کلم زد که درسا رو اذیت کنم !


رفتم اونجایی که درسا نشسته بود و جلوش ایستادم و ....
بهزاد :سلام خانوم ،خوبین شما ؟

درسا :سلام .

بهزاد : خانوم ببخشید شماره بدم تماس میگیرین ؟


درسا : نه آقا ! لطفا مزاحم نشین !

بهزاد :خانوم من مطمئن هستم اگه الان برم و بهتون شماره ندم پشیمون میشین !


درسا :نه آقا پشیمون نمیشم !

درسا :شمارتو بنویس ببینم !
بهزاد :شمارم رنده .خیلی راحته

! بهت میگم حفظ کن !

(آخه اون موقع خودکار همراه نداشتم که بنویسم بهش بدم !

)
درسا : نه آقا ! اصلا نمی خوام .برو به یکی دیگه تلفن بده .
بهزاد :آخه من تا حالا تو شیراز دختر به خوشکلی شما ندیدم !

درسا :

بعد نشستم کنارش و منتظره آژانس شدیم .

درسا آدم رو انقدر خشکل نگاه می کنه که آدم میخواد بخورتش !

همین سوری وایستاده بودیم که یه مرده اومد و داشت میرفت تو رستوران که من جلوش رو گرفتم و گفتم :ببخشید آژانس ؟

مرده خندش گرفت و گفت :نه آقا !

حالا مصطفی و درسا مرده بودن از خنده !

تو همین احوالات آژانس اومد و همه سوار شدیم و به سمت ستاره فارس حرکت کردیم . این یارو راننده آژانس نوار رضا صادقی رو گذاشته بود .نمی دونم کدوم آهنگ بود ولی هر چی بود رضا صادقی داشت تند تند می خوند و طوری که نمی شد فهمید چی داره می گه !

درسا برگشت گفت :این داره چی میگه ؟

منم گفتم نمی دونم و باز ۲تایی خندیدیم !

بالاخره رسیدیم دم در ستاره فارس و از ماشین پیاده شدیم ......
خوب .بقیش رو باز براتون می نویسم . الان دارم میرم حموم .آخه امشب خونمون پارتی داریم !

بابام جوون های فامیل رو دعوت کرده و قرار بترکونیم !

برم آماده بشم برای شب.

+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 17:0 توسط دکتر بهزاد
|
افتادیم رو تخت و شروع کردیم به خوردن مشروب و چرت و پرت گفتن . تو همین احوال موبایلم زنگ زد که گوشی رو برداشتم دیدم . . . گوشی رو برداشتم دیدم دوست دختره مصطفی بود و دادم به مصطفی و اونم افتاد رو تخت و باهاش شروع کرد به حرف زدن .منم رفتم حموم دوش بگیرم تا خستگی سفر از تنم در بره .بعد از دوش گرفتن اومدم بیرون دیدم هنوز این ۲ تا دارن با هم حرف می زنن . اعصابم خورد شده بود ، آخه تلفن تماس درسا رو گم کرده بودم !


فکر کن !

این همه راه بیایی ، بعد تلفن رو گم کنی .خلاصه با اعصابی خورد موهام رو درست کردم و به مصطفی گفتم پاشو بریم بیرون بگردیم .اونم مثل این آدمایی که تازه دوست دخترشون رو دیدن گفت :من نمیام ،خودت برو !

منم ناراحت شدم گفتم پاشو بیا دیگه ! اه ! مسخره بازی در نیار !بابا زیدت برات شب زنگ میزنه .

اون هم پاشد اومد . جفتمون با اعصابی خورد رفتیم به سمت باغ ارم . . .

داشتیم می رفتیم به سمت باغ ارم که سر راه یه کافی نت دیدم و رفتیم تو و با آی دی هامون بالا اومدیم . من که دیگه ناامید بودم .ولی گفتم بذار یه آف برای درسا بذارم . براش آف گذاشتم که درسا من این همه راه اومدم شیراز ولی تلفن او رو گم کردم !

بعد هم نوشتم اگه این آف رو تا امروز دیدی برام زنگ بزن ،اگه نه که من فردا دارم میرم تهران

بعد هم من و مصطفی پاشدیم و رفتیم بیرون.بالاخره با باغ ارم رسیدیم .حالا با این حال من ،مصطفی گیر داده بود که بهزاد بیا مخ دختر بزنیم ! می گفت :تو که تلفن رو گم کردی ،پس بیا دختر بازی کنیم حداقل این همه راه الکی نیومده باشیم !

من اینجوری نگاش کردم :


بعد هم گفتم ولمون کن بابا دلت خوشه . دختر کیلویی چنده . بعد هم گفتم مصطفی به جون مامانم این دفعه بگی دختر بازی کنیم تو باغ دنبالت می کنم تا می خوری میزنمت !

تو همین اوضاع و احوال بودیم که ۳ تا دختر تریپ سوسول اومدن و از جلوی ما رد شدن .ولی رد شدنشون خیلی طول کشید !


دست هر کدومشون یه دوربین عکاسی بود و داشتن از منظره های پارک عکس می گرفتن ،حالا این ها جلوی ما که رسیده بودن ،بیشتر از منظره ها عکس می گفتن !

نمی دونم چه جوری بود ،ولی مثل اینکه منظره های نزدیک ما زیاد بود که این ها اینقدر وایستاده بودن !


من که از ناراحتی سرم رو پایین انداخته بودم و داشتم به این همه راه که اومدم فکر می کردم !مصطفی هم تو کف اینا بود حسابی !

و هی داشت پاچه خواری می کرد و می گفت :خانوم از ما عکس نمیگیری ؟!

دخترا از کنار ما رد شدن و به گوشه دیگه پارک که خلوت بود رفتن . ما هم بعد از کمی نشستن جامون رو عوض کردیم و شروع به قدم زدن کردیم . همین طور که داشتیم می رفتیم دیدم این ۳ تا دخترا ۱۰۰ متر با ما فاصله دارن و دارن ما رو میبینن . من به مصطفی گفتم بیا برگردیم . بیا از این طرف بریم که اینا فکر نکنن ما دنبالشونیم !

ولی مصطفی این حرف ها به گوشش نمی رفت و هی می گفت من اینوری میخوام برم و منو به زور کشید اونور .!

همین طور قدم زدیم . . .به یه جایی رسیدیم که دیگه هیچ کس نبود .منم گیج شده بودم که باید از کدوم طرف ازپارک خارج شد .یکی از این دخترا اونجا وایستاده بود .برگشتم بهش گفتم :ببخشید از این ور راه برای خارج شدن هست ؟!

دختره هم از خوشحالی پر درآورده بود و نمی دونست چی کار کنه!

لپ هاش قرمز شده بود و نتونست حرف بزنه و رفت !


بعد ما همون راه رو ادامه دادیم که سیدیم به وسط های باغ .یه دفعه موبایلم زنگ زد !


حدس بزنین کی بود ؟!


درســـــــــــا !


وااااااااااای ! خیلی جالب بود . درسا دقیقا ۱۵ دقیقه بعد از آف گذاشتن من ،آف رو خونده بود و زنگ زده بود .!


به من گفت بهزاد کجایی ؟ من گفتم شیراز

درسا :دروغ نگو !

بهزاد :به جون مامانم راست میگم !

درسا :بهزاد شوخی نکن !

بهزاد :بابا به خدا شیرازم . درسا : الان کجایی ؟

بهزاد :باغ ارم ! درسا : (صدای جیغ )

میایی ببینمت ؟ بهزاد :کجا بیام ؟

درسا :. . . بهزاد :باشه همین الان میام .
بعد یه تاکسی دربست گرفتیم و به سمت قرارمون رفتیم. حالا تو ماشین من هی دارم میگم :مصطفی موهام !


چی کار کنم ؟

مصطفی هم می خندید می گفت خوبه بابا . ناراحت نکن خودت رو

بعد از نیم ساعت رسیدیم سر قرار .با ماشین وایستاده بودیم اونجایی که درسا گفته بود . یه آقا پسر اومد جلو و به مصطفی گفت :شما با درسا کار دارین ؟مصطفی هم مونده بود چی بگه که من گفتم آره !

بعد پسره رفت تو یه مغازه و دیدم یه دختره به سمت تاکسی ما اومد !

منم در رو باز کردم و اومدم پایین !واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای !درســــــــــــــــــا !

( اینجا خیلی شبیه فیلم هندی ها شده بود !

)بعد از دست دادن و احوال پرسی ( . . .

) درسا : بهزاد چطوری تو ! ؟


خوبی ؟چی کارا می کنی ؟!

بهزاد :مرسی ممنون . تو خوبی ؟!

الان چی کار کنیم ؟ سوارشیم بریم بگردیم ؟ درسا :آره خوبه . درسا به اون آقا پسر گفت :علی تو هم میایی ؟ حالا پیش خودمون بمونه ،اون آقا پسر ،پسر عمه درسا بود .منم برگشتم گفتم آره بابا میاد .بیا علی آقا !


همه سوار شدیم و به تاکسی گفتم جلوی یه عابر بانک نگه دار . اونم نگه داشت و رفتم پایین و روی شماره ۴۰۰۰۰ تومان زدم . ولی عابر بانک ۲۰۰۰۰ تومان پول داد ! ؟

اومدم سوار شدم و شروع کردیم با درسا و پسر عمش حرف زدن !

درسا دوربینش رو در آورد و از سفرش که فیلم گرفته بود ،به من نشون می داد . منم گفتم نظرت چیه یه فیلم بگیریم امروز که داریم میریم بیرون بگردیم فیلم بگیریم ؟ اونم گفت :آره ،فکر خوبیه . بعد تاکسی دم یه عکاسی نگه داشت و من پیاده شدم که برم فیلم بگیرم . فاصله عکاسی تا تاکسی حدود ۵۰ متر میشد . منم همین طور داشتم میرفتم که دیدم یکی از عقب دستش رو گذاشت تو دستام و با من شروع به راه رفتین کرد .

برگشتم دیدم درسا بود .

دستش رو گرفتم و دوتایی رفتیم به طرف عکاسی . داخل رفتیم و از یارو فیلم رو گرفتیم و دوباره اومدیم به سمت تاکسی . قرار شد بریم پیتزا و پیتزا بخوریم . آخه درسا خانوم زود زود گرسنش میشه !


تاکسی دم در پیتزا نگه داشت و همه پیاده شدیم . من و درسا ،دوتایی رفتیم به سمت لژ خانوادگی و بچه ها هم بعد از ما اومدن .

همین طور نشسته بودیم که علی از ما فیلم برداری کرد . بعد به علی و مصطفی گفتیم که برن پایین و غذا سفارش بدن . من و درسا بالا نشسته بودیم که . . .
بقیش رو بعدا میگم !



+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 11:50 توسط دکتر بهزاد
|
صبح ساعت ۹ زنگ زدم به یکی از دوستام که پایه هستی بریم شیراز ؟

اونم از خدا خواسته گفت : آره حاجی !

خلاصه سرتون رو درد نیارم . باهاش برای ساعت ۳.۳۰ تو پارک طالقانی قرار گذاشتم و رفتم سر قرار . با یه چمدون

اونم با خودش وسایل مورد نیازش رو آورده بود . . .

بعد از سلام و احوال پرسی رفتیم و یه ساندویچ خوردیم

جای همتون خالی . . .بعد هم روی چمن های پارک ۱ ساعت دراز کشیدیم . بعد از تفریح رفتیم یه کافی نت تا حسابی وقت خودمون رو طلف کنیم تا شب ساعت ۷.۳۰ که رفتیم ترمینال جنوب و سوار یه اتوبوس شدیم که داشت می رفت به سمت شیراز .

من و دوستم مصطفی رفتیم نشستیم و حسابی خوشحال که داریم می ریم شیراز

تو همین هیری ویری یه دفعه شاگرد شوفر اومد !

وااااااااااای قیافش خیلی باحال بود !

از این جوات هایی بود که اگه میدیدینش از خنده می مردین !

اینم عکس یارو !

با یارو حسابی رفیق شدیم ،تا اینکه قرار شد ساعت ۱ شب بریم جلو پیشش بشینیم و بگیم و بخندیم



ساعت رو نگاه کردم ،دیدم هنوز ۱۰ شب هست !

۳ ساعت دیگه . . .

تو همین اوضاع اتوبوس نگه داشت برای شام و همه پیاده شدن . . .من و مصطفی هم شام رو قبل از سوار شدن خورده بودیم .برای همین بیرون دم در ایستادیم و مصطفی شروع به سیگار کشیدن کرد .منم بعصی وقت ها کمکش می کردم


همین طور وایستاده بودیم که دیدیم صدای بلندگوی رستوران بلند شد و داشت می گفت که بشتابید برای شام ، بیایین شام بخورید ،

دیگه جلو تر رستوران نیست !

بیایین شام بخورین ،گشنتون میشه !




واااااااااای ! من و مصطفی این رو که شنیدیم مردیم از خنده و مردم فکر می کردن ما الکل مصرف کردیم . همه با تعجب ما رو نگاه میکردن !

بعد رفتیم و ۲ تا چایی گرفتیم و شروع کردیم به خوردن .باز دوباره سر و کله این شاگرد شوفر پیداش شد . اسمش میثم بود !

من رفتم جلو و گفتم داش میثم سیگار نمی کشی داداش ؟!


اونم با خنده گفت :داداش به خدا من سیگاری نیستم . . .

مصطفی هم گفت :تو تا امروز جوون مردم رو از راه به در نبری نمیشینی انگار ؟

بعد هر ۳ تامون زدیم زیر خنده !


دوباره سوار اتوبوس شدیم . ساعت دیگه کم کم نزدیک ۱ بود . میثم اومد عقب و گفت بچه ها پاشین بیایین جلو . . .

ما هم بدو بدو رفتیم جلو و نشستیم .... جاتون خالی ! جلو همه جور چیز بود . از چایی بگیر تا آجیل و مخلفات و vcd

من و مصطفی و میثم شروع کردیم به حرف زدن . من از شیراز و شیرازی ها پرسیدم و گفتم :شنیدم دخترای خیلی خشکلی داره ؟

میثم هم گفت :آره حاجی خیلی نازن به خدا .به من گفت برای چی داری میری شیراز ؟

من گفتم : به خاطر دوست دخترم . . .


میثم گفت : بابا تو دیگه کی هستی ؟

۲۰۰۰ کیلومتر داری میری شیراز که زیدت رو ببینی برگردی ؟

منم کم نیاوردم و گفتم : دختر خیلی خوبیه !

ارزش این همه راه رو داره . . . خلاصه ، تا اینکه من و مصطفی خسته شدیم و رفتیم سر جامون نشستیم . و به ۱۰۰۰ بدبختی خوابیدیم . البته نقش کسایی که خواب هستن رو بیشتر بازی کردیم تا اینکه بخوابیم

فردا صبح شد و رسیدیم شیراز .با میثم خداحافظی کردیم و رفتیم یه ماشین دربست گرفتیم که ما رو ببره هتل

بعد از کلی بالا و پایین رفتیم هتل حافظ شیراز .

جای خوبی بود

بعد از ورود به هتل ،گشنمون شد و گفتیم بریم بیرون ناهار بخوریم . رفتیم یه جا و ساندویچ خوردیم .

مردشوره ساندویچش رو ببرن !

همش توش سبزی بود !

یاد تهران خودمون بخیر ! دونر گوشت می خوردی لذت می بردی ، حالا . . .

بعد از ساندویج داشتیم می اومدیم طرف خونه که یکی بغل خیابون ایستاده بود و می گفت :سی دی ،شو،مشروب،پاسور....

من مونده بودیم این یارو چه جوری همه اینارو تو جیبش جا داده !

بعد رفتیم جلو و گفتیم آقا ودکا هم داری ؟ گفت آره . گفتم چه قیمتیه ؟ گفت ۳۰۰۰ تومان .منم گفتم باشه . بعد گفت دنبالم بیا . آقا چشتون روز بد نبینه ما رو ۷ تا کوچه بالا و پایین برد و آخر هم سر از یه خرابه درآوردیم .قوطی رو آورد و گفت ۴۰۰۰ تومان.

من تعجب کردم !گفتم تو که گفتی ۳۰۰۰ تومان !

یارو گفت : من مردونگی کردم و خفتتون نکردم ،تو هم مردونگی کن پول بده دیگه !



حالا من خندم هم گرفته بود . آخه یارو یه بچه چاقال بود . اگه حرف زیادی میزد می دونستم چی کارش کنم . ولی اشتباه ما این بود مه رفته بودیم تو محلشون و نمی شد کاری کرد . خلاصه بهش ۳.۵۰۰ دادم و اومدیم بیرون .بعد هم رفتیم چیپس و ماست و نوشابه گرفتیم و رفتیم خونه و افتادیم رو تخت و شروع کردیم به خوردن مشروب و چرت و پرت گفتن . تو همین احوال موبایلم زنگ زد که گوشی رو برداشتم دیدم . . .
خوب ! بذارین بقیش رو براتون باز بعدا می نویسم

فعلا خداحافظ تا پست بعدی

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 12:5 توسط دکتر بهزاد
|