تبليغاتX
BeHzAd در سرزمین عجایب !
دختر ریخته اینور اونورم ، یکیشون می ذاره سر به سرم (مطالب این وبلاگ برای افراد بالای 18سال میباشد)

فقط خواستم بگم خیلی دوست دارم جو جو

هر حوری هستی  واسم بیشتر از همه ارزش داری

درسا

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 16:38  توسط دکتر بهزاد  | 

صبح از خواب پا شدم و رفتم دم در خونه علی. اومد بیرون و با هم نشستیم حرف می زدیم. تو همین حیری ویری محمد رضا هم اومد وبعد از سلام و علیک نشستیم حرف زدیم !هوا خیلی خیلی گرم بود !من که دیگه داشتم خفه می شدم !به بچه ها گفتم : پایه هستین بریم یه جای خوش آب و هوا  ؟بچه ها گفتن:باشه ! محمد رضا گفت : بهزاد بریم باغ امیر اینا ،الان امیر تو باغشونه و کسی هم نیست و گفته بچه ها رو بردار بیار !ما هم از خدا خواسته !رفتم تو خونه و کلید ماشین رو آوردم و همه سوار شدیم و راه افتادیم به سمت باغ ...تو راه کلی سر اینکه ضبط چه آهنگی بخونه با هم دعوا کردیم !که آخر سر قرار شد آهنگ معروف مهندس هلالی (مداح) و آهنگ معروف :امشب میریم کربلا !  رو گوش کنیم !رزا این آهنگ رو خوب یادشه ! آخه اون موقع ها که بچه بود تو خونه براش این آهنگ رو می ذاشتم و با این آهنگ زنجیر می زد و عذاداری می کرد !خلاصه بعد از ۳۰ دقیقه رسیدیم به اون روستا .برگشتم به محمد رضا گفتم: محمد خونه باغ امیر این ها کدومه ؟! اوم گفت : من چمیدونم ! بهزاد : دهن سرویس این همه راه ما رو آوردی حالا میگی نمی دونی ؟هیچی . . .با این ماشینم تک تک روستا رو پرسیدیم .اسم بابای امیر حسین بود ،ولی بچه محل هاش بهش می گفتن : حســین کـــلی !( Keley) همون بوکسور معروف !هر جا می رفتیم می پرسیدیم خونه کلی کدوم طرفه ؟تمام اون روستا رو بالا پایین کردیم ! با بچه ها یه جاهایی رفتیم که نگو ! خلاصه بعد از ۱۵ دقیقه پیدا کردیم !در باغ باز بود . همه با هم رفتیم تو . من تو این مدت که داشتیم دنبال خونه امیر اینا می گشتیم خیلی درخت زرد آلو دیده بودم و کلی دیوونه شده بودم !همین که رفته خونه امیر اینا بعد از سلام کردن درخت زرد آلو رو بالا رفتم و شروع کردم به خوردن !بعد دیدم ماشین رو بد جا پارک کردم ! با خودم گفتم : بهزاد جان ! عزیزم ! این درخت که فرار نمی کنه !برو ماشین رو درست پارک کن بعد بیا ۱ شکم سیر بخور !باریکلا پسر گلم !رفتم ماشین رو یه جوری پارک کردم که ۲ تا لاستیک ماشین توی جوب آب بود !بعد بدو بدو اومدم و دوباره درخت رو بالا رفتم !لامذهب انقدر شیرین بود که آدم هرچی می خورد سیر نمی شد !خلاصه خوردم خوردم خوردم ! بعد رفتم تو خونه پیش بچه ها . دیدم این علی آقای ما شده آشپز و داره نقش کدبانوی خونه رو بازی می کنه!ای جـــــون ! کدبانـــــــو !تو همین هیری ویری یه فکر پلــید اومد نو ذهنم ، با خودم گفتم : بهزاد این باغ به این بزرگی که همین درخت زردآلو رو نداره فقط ، پاشو برو بگرد ببین شاید چیز های دیگه ایی هم پیدا کنی !با خودم گفتم فکر خوبیه !همین طور رفتم و دیدم بــــله ! یه درخت پر از آلوچه قرمز !بدون هیچ تفکری درخت رو رفتم بالا و شروع به چیدن کردم !جیب های سمت چپ رو پر از آلوچه قرمز کردم و سمت راست رو پر از زردآلو !با محمد رضا رفتیم دم در تا از ماشین وسایل رو بیاریم .محمد ماکارونی ها رو برداشت و منم پشت سرش اومدم .همین طور که اومدیم در رو بریم تو تا سرم رو بالا آوردم دیدم همسایه امیر اینا ، دم در خونشون یه دختره وایستاده و داره منو نگاه می کنه و می خنده ! (آخه تو جیب هام زردآلو زده بود بیرون) منم نگاه کردم و ....خندیدم !ای جـــــان !البته این ای جان رو تو دلم گفتم ! ولی از اونجایی که ما دیگه ازدواج کردیم و بچه هم دارین دیگه بچه خوبی شدیم !بعد اومدم تو خونه و نشستم دیدم یکی در میزنه! امیر رفت در رو باز کرد و با یه دیگ برنج پخته شده اومد.من گفتم : این رو از کجا آوردی ؟ گفت : همون دختره که برات خندید آورده !منم گفتم : ههههو ! درست صحبت کن ! دختره چیه ! ؟خـــانوم آقا بهزاد !بچه ها همه زدن زیر خنده !بعد برنج رو گرم کردیم و من طبق معمول کجا بودم ؟ بالای درخت زردآلو !بعد که غذا رو این علی آماده کرد که چقدر هم بد مزه بود !موندم کی میخواد بیاد این علی رو بگیره ! اومدم سر سفره و غذا خوردم .بعد همون جا دراز به دراز افتادم و زردآلو ها و آلوچه ها رو در آوردم و گفتم : حالا میوه بخورید !بچه ها دوباره خندیدن !جاتون خالی حسابی خوردیم و رفتیم زیر سایه یه درخت یه فرش پهن کردم و بالش گذاشتیم و علی گیتار میزد و بچه ها هم می خوندن ! منم تو همین احوالات رفتم و گردو از درخت کندم و شکوندم که بخورم!همین طوری نشسته بودیم که امیر گفت : بهزاد اونجا رو !گفتم : کجا رو ؟! گفت : اونجا !----> گفتم :اسکلم کردی ،اونجا که چیزی نیست !دستم رو گرفت و بلندم کرد و گفت دیدی ؟ بهزاد : امیر ضایع نکن بریم بگیریمش ! حالا می دونین چی بود ؟ یه دونه مرغ محلی که از باغ همسایه اومده بود .من رفتم ته باغ و از پشت دنبالش کردم ! بچه ها یه لحظه منو دیدن ، دیدن مرغ داره تو هوا  می پره و بهزاد هم داره تو هوا می پره و با این مرغ در و دیوار باغ رو بالا میره و مرغه هم جیغ جیغش بالا رفته !لعنتی خیلی تند می دوید  ، فکر کنم تو مسابقات دو شرکن کرده بوده !آخر پدر سگ رفت تو انباری امیر اینا !با امیر رفتیم تو ، امیر گفت : بهزاد مواظب باش اینجا مار داره ! من گفتم : جدی ؟ پس بهش بگو بیاد کمک کنه این پدر سگ رو بگیریم که اعصابمو خورد کرده ! هیچی !مرغ رو گرفتیم و به شوخی به به بچه ها گفتیم شام امشب ردیف شد !بعد امیر مرغ رو ول کرد و مرغه رفت ! آخه یکی از این همسایه هاشون خونشون بود ،ضایع بود !اگه مرغ رو می کشتیم فردا پس فردا یارو می گفت مرغ من گم شده ضایع می شد .خلاصه رفتیم با امیر اینا بیرون و کلی گشتیم .بعد دوباره اومدیم تو باغ . داشتیم برنامه فردا را جور می کردیم ، آخه قرار بود بریم شمال . هر کی یه چی می گفت ، منم گفتم : اگه اون مرغ بود می کشتیم می بردیم شمال می خوردیم و کلی خرج ما کم میشد !همین که این رو گفتم ، یه دفعه صدای قــو قــولی قوقولیه مرغ در اومد !ای جـــــان کجا بود کخ دلم برات تنگ شده جونم !با سرعت ۲۰۰ کیلومتر در ساعت دنبالش کردم و گرفتن و کردم تو مرغ دونی امیر اینا !بعد با علی رفتیم بالا تو اتاق و نشسته بودیم و چایی می خوردیم . آفتاب دیگه رفته بود . غروب بود !دلم برای درسا تنگ شده بود !خیلی !به علی گفتم : آهگ دلم برات تنگ شده جونم رضا صادقی رو بزن .علی هم زد و منم خوندم .بعد حالم بهتر شد یکم.اومدیم که مرغ رو برداریم که بریم .همه وسایل رو جمع کردیم و بردیم تو ماشین و مرغ رو با ۲ تا پارچه محکم بستیم که جیغ ویغ نکنه همسایه ها بفهمن !کردیمش تو صندوق عقب ماشین !بعد خوشحال و خندون راه افتادیم .آوردیمش دم خونه و دادیم به مرغ فروشی سر کوچه برامون سرش رو زد و پوست کند ! ولی من از حس بچه مثبت بودنم گل کرد و گفتم : بچه ها من این مرغ رو نمی خورم ،باید پولش رو به یارو بدیم . بچه ها اول قبول نکردن ولی با اصرار من قبول کردن.برنامه شمال فردا هم کنسل شد !شب هم با بچه ها رفتیم بالا پشتبوم محمد رضا اینا خوابیدم و با علی چقدر مسخره بازی در آوردیم ! ولی این از من به شما نصیحت ،هیچ وقت مرغ مردم رو ندزدین ، چون مرغ دزد ،تخم مرغ دزد میشه ! فعلا !

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 19:4  توسط دکتر بهزاد  |