تبليغاتX
BeHzAd در سرزمین عجایب !
دختر ریخته اینور اونورم ، یکیشون می ذاره سر به سرم (مطالب این وبلاگ برای افراد بالای 18سال میباشد)
پسر عمه مادر من ۴۰ روز پیش فوت کرد . امروز ، روز چهلمش بود . با مامان و بابام  رفتیم  ، واسه ناهار دعوت بودیم .خلاصه مامانم رو پیاده کردیم و با بابام قرار بود بریم با ماشین ۱ دور بزنیم بیاییم .همین طور که داشتیم می رفتیم یه دفعه یه زنه پرید وسط خیابون و منم با سرعت ۸۰ تا زدم بهش ! البته هر چی تونستم انحراف به چپ گرفتم ، ولی با این حال خورد به ته ماشین . پیاده شدم و همه مردم جمع شده بودن .همه دیده بودن که اون زن تقصیر داشت !منم همین طوری داشتم نگاه می کردمشون . آخه بدون اینکه نگاه کنه پرید وسط خیابون . خلاصه ظهر کلی برنامه داشتیم ! بعد شوهرش این ها قراره فردا بیان رضایت بدن.البته امروز زنه تا ۲۴ ساعت هستش که ببینن ضربه مغری نشده باشه !یکم می ترسم ، اخه فردا قراره ببرنش سونوگرافی . امروز هم برده بودنش رادیولوژی .این بیمارستان هم فکر کنم تا حالا مریض ندیده بوده ، به جون مادرم هر چی تست و آزمایش بوده رو زنه انجام دادن ، من امروز برگشتم به دکتر گفتم : شما که هر چی آزمایش داشتین انجام دادین ، حداقل یه تست زایمان هم می کردین طرف رو !ولی اونجا باحال بود که منو گرفته بودن برده بودن کلانتری ! آقا جاتون خالی ! با این یارو سرباز ها و سروان انقدر گفتیم خندیدم که نگو ! یک حالی کردیم خداییش ! چقدر خوب بود ، کاش بیشتر پیش اونا بودم ! تو کلانتری گشنم شده بود . البته یه چیزی هم بگم ، منو زندان نکرده بودن ، فقط ۲ ساعت اونجا بودم تا کار ماشینم و کار بیمه و این ها رو ردیف کنم . داشتم می گفتم ، مرده بودم از گشنگی ! یه دفعه دیدم یه ماشین با غذا اومد ! تو ماشین قیمه و برنج بود ! به جون خودم داشتم می مردم از گشنگی !به سربازه گفتم : من گشنمه غذا می خوام ، گفت بهت میدن ، ولی الان نگو ، خودشون میدن ! منم هر چی صبر کردم کسی به من غذا نداد !نا مرد ها !ولی بعد که اومدم خونه با بابام رفتیم از بیرون غذا گرفتیم (قیمه) امدم خونه نشستم و خوردم . جاتون خالی ! بعدش هم به درسا زنگ زدم .میگفت چه جوری بوده موضوع تصادف ؟ منم گفتم : زنه با سینه خورد با ته ماشین ! درسا : تو ، تو تصادف هم باید به زن مردم نظر داشته باشی ؟  بهزاد :جــــــــــــــــــــــــــــــون !دلم باسش تنگیده . پاشم برم باسش تلفن بزنم ، خوب دیگه کاری ندارین فعلا ؟ برم در خدمت عیال باشیم !

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 0:11  توسط دکتر بهزاد  | 

سلام دوستان . امروز بعد از مدت ها رفتم باشگاه بیلیارد .اونجا ۲ تا از دوستای قدیمی رو دیدم ! باباک و مهزاد ! وقتی هم دیگه رو دیدم جیغ کشیدیم و کلی خندیدیم ! بعد از ۱ ساعت ،همین طور یه گوشه نشسته بودم و داشتم نگاه می کردم بازی رو و داشتم به یه چیزی فکر می کردم ، یه چیزی که چند وقته مغر من رو در بر گرفته  ! از اون موقع تا حالا همین طور سرم دید گرفته و داره منفجر میشه ! ولی حل می کنم این موضوع رو به زودی ! بیشتر اونایی که با من دوست هستن اخلاق من رو می دونن ! سرم داره می ترکه ! به نظرتون امشب میمیرم یا زنده  می مونم ؟ نسبت به همه چیز بد نگاه می کنم دارم ، اگه بدونین حوس چی کردم  ! دلم یه لیوام پر مشروب می خواد ، اون هم از نوع ویسکی ! گور پدر دنیا با آدم های داخلش ! فقط به فکر خودت باش جیگر ! پاشم برم یه چیزی بخورم ، فعلا !

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:52  توسط دکتر بهزاد  | 

سلام و مرض

البته بخشيد اخه خودش ميره گم ميشه پيداش نميشه در ضمن روز زن و به همه مادرها و خانما تبريك ميگم, همچنين به مامانه بهزاد عشق خودم و از خدا هميشه ارزويه سلامتيش و ميكنم

راستشو بخواين خيلي دلم براتون تنگيده بود ولي خوب تابستون شده هوا هم كه گرمه مجبور يشيم بريم كناره ساحل بيرون از لندن اين بهزاد هر وقت زنگ ميزنه من نيستم

خيلي وقته باهاش نحرفيدم

ولي خوب هر جا هست خوش باشه من واميدوارم يادش باشه شيطوني هم كه ميدونم نميكنه بيشتر از همه بهش اعتماد دارم .....

اصلا دوست ندارم بيشتر از اين حرف بزنم حالم كلي گرفتست....

درسا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 0:44  توسط دکتر بهزاد  | 

ســــلام ! به خدا با ترس و لرز اومدم !آره خـــــــــــــــوب ! اگه بدونین چی شد ! البته یه کار خوب کردم !درسا فکر کنم بدونه ! دیشـــب (روز مادر ) زنگ زدم خونه درسا اینا و روز مادر رو به مادرش مهربونش تبریک گفتم !وااااااای بچه ها نمیدونین چه مامان مهربونی داشت ! (آدم می خواد همین طور خام خام مامانش رو بخوره ) !خـــیلـــــی دوســـــش دارم ، نبینم کسی مادر خانومم رو بد نگاه کنه !درسا هم که ماشاله هیچ وقت خونه نیست ، هر وقت زنگ می زنم با دوستاش رفته بیرون ! یه خبر خوب هم از خودم بدم ، کلاس تجهیزات پزشکی که می رفتم ، قسمت یونیت دندان پزشکی دیگه رو به اتمام هست و تمومه و این هفته هم رادیولوژی رو شروع کردیم . خدا کنه زودتر تموم بشه تا برم سر کار و بتونم یه خونه زندگی واسه خودم و خانومم آماده کنم !

اونی که باید بدونه ، می دونه که چقدر دوسش دارم !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 19:31  توسط دکتر بهزاد  | 

سلام !  یه سلامی به گرمی یخ ! و به کلفتی نخ ! و به بوی خوش نفــــت ! خـــیلی خــیلی دوست دارم مامان ! دلم می خواد همیشه پیشم باشی تا زیر سایه تو زندگی کنم !اتفقا همین ۵ دقیقه پیش زنگ زده بود می گفت : بهزاد ، مامان شام درست کردم ، منتظرتم ،بیــــا ! منم گفتم : مامان جون اتفاقا پیش پای شما هات داگ با پنیر خوردم ! خلاصه ، نارمک بودم ،جاتون خالی انقدر این خیابون شلوغ بود که نگو !ماشاله یه دخترایی اومده بودن که اگه میدیدی فکر می کردین از اروپاه اومدن ! البته ما که دیگه وقت دختر بازی نداریم .  راستی این روز رو به دوست دخترم ، که خیلی خیلی می خوامش و خدایی هم خیلی نازه و الانم کلی دلم باسش تنگیده !روز مامان مبارک عزیزم ! هم به تو تبریک می گم ، هم به مامانت که مثل مامان خودم دوسش دارم ! می دونم که چقدر واسه دوست دختر زحمت کشیده ! در ضمن از دست این رزا ناراحتم !من برای رزا هم نقش مادر رو بازی کردم ، هم نقش پدر رو !اون زمان که بچه بود به چه بدبختی بزرگش کردم که شد اینقدری ! حالا انگار نه انگار !نه کادویی برام گرفته ، نه چیزی ! همش با این سلطون کچل می پره !  خوب دیگه من برم ! این دسته گل ها هم تقدیم به تمامی مادر های دنیا ،مخصوصا ،اول دوست دختر نازم ، بعد هم به مامان های جفتمون ! رزا و رزناز شما هم به مامان هاتون تبریک بگین !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 20:37  توسط دکتر بهزاد  | 

سلام پدرسگ ها ! چطـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورین ؟ دلم واسه همتون تنگ شده بود به جون مادرم من از دیروز تا امروز اصلا کامپیوتر در دسترس نداشتم که بدونم چه خبر بودهاصلا هم نمی دونم کی اومده اینارو نوشته ولی یه حسی به من میگه کار این یارو جن*ده ستاره باید باشه ! این دختر خوار و مادر ما رو هوا کرد از بس که واسه ما پاپوش درست کرد به جان مادرم اخر میرم خودکشی می کنم!حالا این مارمولک به کنار ، این دختر من رزا هم که با کوچکترین چیزی می زنه زیر گریه و فکر می کنه که خبریه ! همه این ها رو که کنار بذاری یکی دیگه می مونه که خیلی شر هست ! این درسا رو دیدین ؟ همین که میاد اصلا نه می پرسه موضوع چی هست نه چیزی ، همین طوری خودش رو قاطی ماجرا می کنه و آخر هر ماجرا هم هر چی فحش و نفرین هم داره حواله ما میکنه ! حالا از آدم های دیگه می گذریم ولی خدایی خود شما نگاه کنین آدم با این ۳ تا دونه آدم (ستاره ،درسا ،رزا) می مونه باید چی کار کنه ! حالا اون رزناز بیچاره رو کار نداریم ! ولی رزناز خانوم هم ماشاله خوب ّهیزم رو آتیش میریزن !که دیگه ما شدیم آقای شوکت ؟ باشه ،یک پدری از تو هم در بیارم که شوکت بشه فرشته برات ! وقتی این ۳ تا آدم دیوانه رو به سیخ کباب کشیدم اون موقع می فهمید چی شده ! ولی خدایی نمی دونم این دخترم کیه ، ولی ازش می خوام که به من آدرس بده ، یه نشونی بده تا ببینم اصلا از طرف کی هست. امشب خیلی خسته هستم باید برم استراحت کنم ، فعلا شب خوش تا بعدا !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 0:56  توسط دکتر بهزاد  |