سلام بچه ها خوبین ؟ !

من فردا دارم میرم دوباره سر کلاس تجهیزات پزشکی ! بعد از ۴ هفته امروز استاد ما زنگ زد رو موبایلم و معذرت خواهی کرد به خاطر رفتارش !

حال می کنین جذبه رو ! دیروز هم با علی با ماشینم رفتیم یه شهر دیگه خونه بچه ها ! اونجا انقدر سر بود که داشتیم می مردیم !

ولی دیروز انقدر خندیدیم که نگو !

این آهنگ زدبازی هست که میگه : دختر خوب نکن به من نگاه .... یه تیکه میگه : انگار من داور هستم ، اون ها فوتبالیست هستن ! آقا علی همین فوتبالیست هستن رو تیکه کرد و هی شروغ کرد به گفتن !

منم با سرعت ۱۴۰ تا داشتم تو یکی از بلوار های شهر می رفتم !


خلاصه هی تو ماشین با این آهنگ رقصیدیم و فحش دادیم !

بعد هم رفتیم خونه ! علی و مهدی شروع کردن به گیتار زدن !منم حوصلم سر رفته بود و رفتم اطاق پشتی و نشستم اس ام اس هایی که دوست دخترم ۳ ماه قبل به من داده بود رو می خوندم و جاش رو خالی می کردم !

بعد هم مهدی به دوست دخترش زنگ زد . منم داشتم همون موقع با دوست دخترم صحبت می کردم !

انقدر دلم گرفته بود که نگو ! بعد هم موقع خواب شد ! علی و مهدی که ول کن این گیتار لعنتی نبودن ! من رفتم خوابیدم ! بعد از ۲۰ دقیقه این علی Gay بازیش گل کرده بود و هی با این مهدی داشت ور می رفت !

جالبیش اینه که بهش میگم علی جون عزیزم الان واقعا کمبود سکس داری ؟ میگه نه ! بعد میگه بیادست بزن اگه شک داری !


منم از خستگی داشتم می مردم و بلند شدم گفتم ساکت دیگه !

ولی انگار علی بدجوری وضش خراب بود !

منم که دیگه حال نداشتم پاشم نصیحت کنمش گفتم : فحش خوار و مادر گذاشتم هر کس که اذیت کنه و نذاره بخوابم !


ولی به گوش اینا بدهکار نبود !

خوابیدیم و فردا صبح هم صبحانه دیزی خوردیم ! بعد هم اومدیم و دوباره تو راه همه داد می زدیم : فوتبالیست هستن !

خلاصه اومدم خونه و تخت خوابیدم !

خوب دوستان من دارم می رم دیگه ! فردا هم میرم کلاس و احتمالا تا ۳ روز نیستم !

نمی دونم وقتی میرم جای منو خالی حس می کنین یا نه ولی خیلی دوستون دارم !

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 22:38 توسط دکتر بهزاد
|
تک و تنها توی این اطاق بی تو هستم !

حالا بی تو اینجا در به در بارون میباره !

توی این شب بهاری تو دور از من !

بیا اینجا درسا به من بگو آره !

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
بهزاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد !

زندگی با تو خیلی خوبه

هر وقت تو اینجا هستی همش بهاره

دست به دست نازنین با هم باشیم

اسمم رو صدا کن به من بگو آره ! آآره ! آآآآآره ! آآآآآآآره ! آآآآآآآآآآآره ! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآره !

حالا من و بچه پرو دوتایی هستیم ! بقیه همه رفتن مسافرت !

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 14:39 توسط دکتر بهزاد
|
آره ! مردی که گریه کرد ! تا حالا ندیدین یه مرد گریه کنه ؟

حالا ببینین ! من امشب ، یعنی نصفه شب ساعت ۵.۳۰ دقیقه گریه کردم !

اونم یه گریه خوب ! مثل بچگی هاش داره گریه می کنه ،ولی اون موقع اسباب بازی می خواست ولی الان به خاطر قلبش داره گریه می کنه ! یه گریه که تو زندگیم نکرده بودم ! خیلی خوبه آدم نصف شب گریه کنه !

حالم خیلی خرابه ! اول از همه با کله رفتم تو دیوار انقدر سرم گیج می رفت !

خیلی بد بختم ! خیلی بیچاره هستم !

یه پسر جوون تنها و بی کس ! تو این دنیا هیچ کس رو نداره ! حقش هم هست ! هر بلایی که سرش بیاد حقشه !

گناهی هم نداره ! الکی حساسه !

دوستان ، باید خدمت همتون عرض کنم که همه چی تمام شد !

اشتباه نکنید ! منظورم اینترنت و زندگی اینترنتی بود !

شاید هم زندگی واقعی ! این پست ، آخرین پستی هست که در وبلاگ مارمولک دات بلاگفا دات کام دارین می خونین !

شخصی به نام دکتر بهی از بین رفت و دیگه وجود نداره !

این آدم امشب خورد شد و از بین رفت . نمی دونم تقصیر کی بود که این اتفاق ها افتاد !

ولی ..... ولی .... !

عیب نداره !

اشک رو صورتم پر شده ! مانیتور رو به سختی می تونم ببینم ، ولی هنوز هم براتون می نویسم ! پس تا آخر این پست باهاتونم و آخرین حرف هایی که از حنجره یه پسر تنها و بی کس در میاد رو براتون فریاد می زنم !


بهزاد ! عزیزم ! تموم شد ! حالیت میشه ؟ همه چی تموم شد ! اون روز هایی که خوش بودی ! اون روز هایی که می خندیدی ! اون روز هایی که خوش گذرونی می کردی تموم شد !

حالا دیگه باید یه مدت بمیری ! مثل یک مرده باشی ! ولی یه مرده متحرک !


می دونم که دنبال دختر مردم نیستی ! می دونم که دیگه نمی خواهی مخ کسی رو بزنی ! می دونم که داری از شدت بغضی که تو گلوت گیر کرده خفه میشی ولی نمی تونی بغضت رو فرو ببری !

ولی هیچ وقت نا امید نشو پسر ! تو روز های خوبی رو پشت سر گذاشتی ! دوستای خوبی داشتی و واقعا دوسشون داشتی !

اگه هم چیزی بهشون گفتی از روی تعصب و دوست داشتن بوده !

می دونم که الان بد جوری دلت گرفته ! می دونم که دل واسه بابا بزرگت تنگ شده !

دوستان من اول های مهر ماه پارسال بود که این وبلاگ با خوبی و خوشی راه افتاد و با حضور ستاره و رزا پیشرفت کرد . بعد از چند ماه رزناز هم به جمع ما پیوست و این وبلاگ رو بهتر کردیم . ۶ بهمن ماه بود که درسا اومد و زندگی من تغییر کرد و یه رنگ دیگه ایی گرفت ! تا الان !

ولی به قول گفتنی هر اومدنی یه رفتنی هم داره !

آره ! منم دیگه آخرای کارامه ! باید دیگه برم ! بچه ها ! تو این ۱ سال زیادی اذیت کردم شما رو ! می دونم ! مخصوصا یه نفر رو !

شخصا از همتون معذرت می خوام اگه اذیت شدین از دست من !

دلم می خواد آهنگ وبلاگ رو همتون بشنوین ! اون هم با صدای بلند !


چشم هام قرمزه قرمزه ! بچه ها ! من همیشه براتون زیاد حرف زدم ! می دونم ! ولی این دفعه فرق داره ! دیگه دارم میرم ! دارم از پیش همتون میرم ! میرم که از دستم راحت باشین ! میرم که دنیا بدون بهزاد رو تجربه کنید ! می دونم دنیای خیلی خوبی میشه ! همتون از دست من راحت میشین !

خوب دیگه موقع رفتن شده ! منم خودم رو آماده کردم ! بچه ها خیلی خیلی دوستون دارم ! به خدا از دست هیچ کس ناراحت نیستم ! فقط خواهش می کنم از دست من ناراحت نباشین !

می سپارم شما رو به خدا ! این شما و این هم وبلاگ !

خیلی دوستون داشتم ، مخصوصا یه نفر رو

! ستاره ، درسا ، رزا،رزناز ،علی ، دوستان من خیلی دوستون دارم ! خیلی زیاد ! دوست نداشتم به طور زنده باهاتون خداحافظی کنم ! چون می دونستم گریم میگیره ! حالا که نیستین خداحافظی می کنم ! فزقش اینه که فقط ۱ بار گریه می کنم !
تا اون برنگرده من هرگز برنمی گردم !
اینارو هم بدین بهش اگه دیدینش ~~>


Bye Blogfa ,Bye Marmulak , Bye Dr.13ehi ,bye zendegi 

+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 6:11 توسط دکتر بهزاد
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 16:55 توسط دکتر بهزاد
|
! Mocking Bird
Now hush little baby, don't you cry
Everything's gonna be alright
Stiffen that upper lip up little lady, i told ya
Daddy's here to hold ya through the night
I know mommy's not here right now and we don't know why
We feel how we feel inside
It may seem a little crazy, pretty baby
But i promise momma's gon' be alright
! Dr You So Far Away

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 12:50 توسط دکتر بهزاد
|