سلام !

چطورین بابا ؟ امشب می خوام براتون یه ماجرا بگم !

مامانم ۴ روز هست که رفته سوریه . بعد بابام اینا رفته بودن تهران که مامانم رو ببرن فرودگاه و بدرقه کنن. اون شب خونه ما خالی بود !

منم تنها بودم . تمام فیلم هایی که تلویزیون نشون داد رو دیدم و خسته شدم دیگه ، اومدم تو محل دیدم کسی نیست !

حوصلم خیلی سر رفته بود . رفتم میدون سعدی و یع دفعه پسر عموی خودم رو دیدم ! بهش گفتم چطوری ؟ خونه ما مکانه . . . گفتم پاشو بریم یه قلیون بزنیم باییم ، اون هم رفیقش رئ آورد همراه خودش !

دوستش تا اومد خونمون از تعجب داشت می مرد !

می گفت : پسر چه اتاقی داری تو !می گفت خیلی حال کردم . بعد از چند دقیقه پسر عموم گفت پایه مشروب هستیم زنگ بزنم بگم بیارن ؟

منم گفتم آره . . . بعد زنگ زد رفیقش اومد ، بعد نشستیم و رفیقش گفت الان شراب می تونم پیدا کنم .بعد من رفتم تو محل و علی و محمد و فرهاد رو دیدم و به اونا هم گفتم اگه عرق می خورین بیایین خونه ما ! ما ماشین نداشتیم ، علی ماشین آورد و ۶ نفر سوار شدیم که بریم شراب بگیریم !

بعد از اینکه گرفتیم با ماشین اومدیم خونه و همه چیز رو آماده کردیم و و نشستیم به خودن ! بعد هم ضبط رو روشن کردیم و رقصیدیم حسابی !

ساعت حدود ۳ نصفه شب بود که صدای ضبط به خیابون هم کشیده شد و مسخره بازی ما سر به آسمون گرفت !

ساعت ۳.۳۰ بود که همه کامپیوتر رو جمع کردیم و رفتیم تو حیاط خونه ما و نشستیم دیش ماهواره رو تنظیم کنیم !

تو حیاط هم یکم مسخره بازی در آوردیم و بعد اومدیم خونه و ۱۰ تا تخم مرغ نیم رو کردیم و خوردیم !


بعد همه به طرف اتاق من حمله ور شدن تا بخوابن !

فکر کن ، روی ۱ دونه تخت ۶ نفر آدم خوابیدن !

منم رفته بودم پایین تخت خوابیده بودم که تخت نشکنه !

خلاصه ساعت ۵ صبح شد که با علی و بچه ها رفتیم کوه !

هوا تاریک بود ! هیچ کس تو خیابون نبود به جز ما ! رسیدیم به کوه ! من که داشتم از خواب می مردم ولی اونجا یه عکس هم گرفتیم دور هم ! بعد هم رفتیم نانوایی که نون بگیریم ولی انقدر کون گشاد بودیم که هیچ کس از ماشین پیاده نمی شد تا بره نون بگیره !

آخر هم من رفتم و کلی خندیدیم ، بعد هم اومدیم خونه و افتادیم رو تخت و تخت خوابیدیم !

(فقط برین تو نخ علی ! ) (همون قلیون به دسته !)
فقط واسه درسا خانومی خودم آپ کردم که تو نظرات گفته بود !

+
نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 0:19 توسط دکتر بهزاد
|
موندن و بودن با تو نه دیگه تکرار نمیشه

دنیا رو هم اگه بدی دلم ازت صاف نمیشه

تو برو از این دلم تنهایی باورم بشه

نه دیگه دوست دارم محال باورم بشه

حیف قلبم که یه روزی دادمش به تو امانت

چشم های بارونی من کرده بود به چشم تو عادت

به خدا جهنم هم جایی واسه تو نداره

حیف آتیش که بخواد روی سر تو بباره

حرف من همینه که برو پی کار خودت

هر چی درد وغم و غصه هست همگی مال خودت !
همین رو می خواستی ؟ می خواستی حالم رو بگیری ؟ حالا برو حال کن !



+
نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 14:47 توسط دکتر بهزاد
|