تبليغاتX
BeHzAd در سرزمین عجایب !
دختر ریخته اینور اونورم ، یکیشون می ذاره سر به سرم (مطالب این وبلاگ برای افراد بالای 18سال میباشد)
دنیای جالبیه !  آدم چیزای جالبی می شنوه !  یه یارو بود اسمش امید بود !نمی دونم چی بگم راجع به این یارو !  این امید که می گم از دوست های خانوادگیه درسا اینا هست ! ولی یکم فکر کنم مخش مشکل داره ، و یکم هم ترسو هست ! ترسش سر اینه که از دختر ها می ترسه ! یعنی اگه یه دختر تهدیدش کنه سکته میکنه !  البته درسا خانوم ، یعنی همون خانوم درسا هم زندگی خوبی دارن و به خوبی دارن زندگی می کنن و با آقا آرش ( که معلوم نیست اصلا کی هست !) دارن ۲ تایی زندگی می کنن . امید هم بیچاره مخش گوزیده و هی می گه به من فحش بدین ، حقمه !  همه اینا به کنار ، آقا بهزاد بیچاره این وسط دیگه قاطی کرده که باید چی کار کنه ، حرف کی درسته ؟ دلم واسه بهزاد می سوزه ! هر کی بگه نه ، خفه شه ! چون حق دارم ! این داستان که شما ۱ سال داشتین می خوندین ۳ تا بازیکن داشت که نفر اول همون درسا خانوم بود که همه کاره و هیچ کاره بود ! نفر دوم بهزاد بود که اسیر ۲ تا بچه شده بود ! نفر سوم هم امید بود که تماشا چی بود و گاه به گاهی به طرف بهزاد آشغال پرت می کرد تو بازی ! حالا بازی تموم شد ! درسا مونده تو زمین بازی ! امید هم عین سگ از کارایی که کرده پشیمونه و داره همش به خودش فحش میده ! بهزاد هم که همه چی رو ول کرده و رفته یه گوشه آروم نشسته ! بازی زیاد جالبی نبود ، چون آقا بهزاد ما تو این داستام واقعا آدم شده بود ! البته اینجور که معلومه درسا خانوم هم آدم شده بود !ولی می مونه یه نفر دیگه که اونم امید هست که آدم که نبود هیچ ، سعی کرد با حرف های الکی و دروغی رابطه بین درسا و بهزاد رو به هم بزنه ، که موفق هم شد !ولی حالا که این کار رو کرد از انجام این کار پشیمونه ! این بود داستان ما ! یه داستان واقعی ، اما بدون پایان خوب !اینو گفتم تا تجربه ای بشه واسه شما بچه های خوب !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 2:53  توسط دکتر بهزاد  | 

سلام ! خوبین شما !  امروز زیاد خبرای خوبی برای شما ندارم ! فقط همراه خودم یه خبر بد آوردم !آقا این علی بود  ، خوب ؟بابا همین علی خودمون ، همونی که با ستاره ، ۲ تایی یه عمر کل کل داشتن ، خوب ؟ فهمیدین ؟  پدر بزرگ علی فــــــوت کرد !خدایی خیلی هم مرد خوبی بود !  خیلی ناراحت شدم به مولا !هی به این ستاره ک*نی گفتم انقدر علی رو اذیت نکن ! ولی جدی دوز از شوخی ، این غم رو به علی و خانواده محترمش تسلیت میگم و از خدا   صبری جمیل رو برای خانواده آن مرحوم آرزو مند هستم !

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 1:28  توسط دکتر بهزاد  | 

سلام ! نــــــــــــــــه ، یه سلام نه ! ۱۰۰۰ تا سلام !  خوبین شما ؟ آقا من یه چیزی باید بگم ، این شقایق رو یادم رفته بود به شما معرفی کنم ! آقا این شقایق خیلی بچه باحالی هست.خدایی هم از نظر تیپ و هیکل خیلی ok  هست ! من می خواستم راجع شقایق پست بدم ولی انگار اون زودتر اومد و این کار رو کرد !  شیطونه دیگه !  

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 23:55  توسط دکتر بهزاد  | 

بهزادخیلی ای لاو یو به خدا کاش پیشم بودی دیونه

کاش الان مثل دیشب بودمی خوام دستات تو دستام باشه دیگهخیلی دلم برات تنگ شده به جون بهیحداقل یه زنگ بزن بی معرفتراستی خودم رو معرفی نکردم

من شقایق هستم ۲۰ سالمه دوست دختر آقا بهی هستمتازه هم وبلاگ نوشتن رو یاد گرفتم ولی یه عکس می خوام از بهزاد  بذارم که این عکس رو خیلی می خوامش

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 20:38  توسط دکتر بهزاد  |