تبليغاتX
BeHzAd در سرزمین عجایب !
دختر ریخته اینور اونورم ، یکیشون می ذاره سر به سرم (مطالب این وبلاگ برای افراد بالای 18سال میباشد)
نمی دونم تو اون پستی که قبلا داده بودم که سفر به شیراز بود اسمش اون پست !  یه قسمت اینجوری بودش موضوع که با مصطفی و درسا شب رفته بودیم پیتراز فروشی و درسا یه چیزایی رو جعبه پیتزا نوشته بود . . .  خوب تا اینجا فهمیدین چی شد ؟  حالا امشب می خوام راجع به این موضوع براتون یه چیزی بیارم !  به نظرتون چی می تونه باشه ؟  یه عکس از جعبه اون پیتزا که تو شیراز من و درسا خوردیم ، و نوشته های بعضی ها !  برای بزرگ شدن عکس روی آن کلیک کنید .

در ضمن خودتون رو زیاد خسته نکنید برای خوندن اون نوشته ها ، چون من براتون می نویسم !

I Love You
بهزاد عاشقتم !
بخور تنهایی کوفت بشه ! ( بهزاد : آخه چرا ؟ )
می پرستمت !
ladord you
بهزاد هیچ وقت تنهام نذاریا!
KisS KisS !

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 2:4  توسط دکتر بهزاد  | 

سلام ! خوبین شما ؟ !  دارم موزیک گوش می دم ، اونم با صدای بلند !  بالاخره خیالم راحت شد !  آقا اصلا اینارو ول کن !چند وقت بود که اصلا یه جوری بودم ! نمیدونم! اینجوری بودم ====>  یعنی مغزم تعطیل بود ! نمیدونستم باید چی کار کنم ! احساس می کردم اصلا نمیشه ! یعنی هیچی با هیچی جور نمی شد ! هی گفتم خدایا ! چرا من اینجوری شدم ! با شقایق هم که تازه چند روزه آشنا شدم ، تو یه مهمونی که بودیم با شقایق آشنا شدم ! دختر خوبی فکر کنم باشه !یعنی با هم ۵ بار بیرون رفتیم و کلا خیلی کم با هم بودیم .نمیدونم ، وقتی با شقایق هم بودم ، این احساس میومد سراغم ! آخه هر جوز فکر می کردم دیدم اونجور که باید با شقایق راحت نیستم ! احساس می کردم هیچکی واسم اون نمیشه ! در ضمن این روز هم فهمیدم اصلا نباید به حرف مردم گوش داد ! حالا این امید دیوونه هر چی می خواد بگه ، دلیل نمیشه آدم با دوست دخترش دعوا کنه ! برای همین من با شقایق خانوم که تازه چند روز بود با هم آشنا شده بودیم قطع رابطه کردم و حالا هم می خوام برم با درسا صحبت کنم تا کدورتی که بین ما بوده ببینم حل میشه یا نه !  خدا کنه زودتر حل بشه ! دلم واسه صداش تنگ شده !  این تیکه آخر خصوصی بود ، کی گفته شما بخونیدش ؟! این یه عکس با کلاه !

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 1:36  توسط دکتر بهزاد  | 

سلام !  امتحان اندیشه داشتم ساعت ۸ صبح ! رفتم دانشگاه و امتحان رو تـــــــــــــوپ تـــــــــــــــــــــــوپ دادم ! بعد اومدم بیرون و به هیچی نگاه نکردم و رفتم اداره بابا !ماشین رو گرفتم و با ۳ تا از دوستام بودیم . رفتیم دم خونه یکی از بچه ها و اونو سوار کردیم ! بعد تو شهر چرخیدیم و یه گوشه ماشین رو نگه داشتیم و یکی از دوستام سیگاری بار کرد و ۳ تا از ما ۵ تا کشیدیم ! صدای موزیک تا آخر بود و بچه ها تو فاز خودشون بودن !  همین طور که نشسته بودیم ، یکی از بچه ها زنگ زد و گفت : بهزاد من فقط امروز اینجا هستم و امشب دارم میرم مسافرت ! گفتم : باشه ، میام ! بعد ماشین رو دم یه مغازه نگه داشتم که برم سیگار و شکلات بخرم . قبل از اینکه به اون مغازه برسیم یه آهنگ خدا داشت از باند ماشین پخش می شد ، ( آهنگ هم از اینفکتد ماشروم بود ! ) خلاصه منم پشت فرمون رقصم گرفته بود و داشتم هد می زدم و با انگشتام بالا پایین می رفتم !  به مغازع که رسیدم با همون حالت رقص پیاده شدم و رفتم تو !  وقتی برگشتم دیدم ماشین نیست ! یه دفعه دیدم بچه ها از اون دور دارن با تمام سرعت میان  ! وقتی به من رسیدن ترمز دستی ماشین رو کشیدن  و ماشین ۱ دور چرخید !   بعد رفتیم دنبال اون دوستم !  دم در خونه اونا که وایستاده بودیم ، پدربزرگ یکی از همسایه هاشون اومده بود پیششون و صندلی گذاشته بود بیرون نشسته بود !  ما هم ماشینمون دقیقا جلوی اون پارک بود ! یه لحظه برگشتم نگاه کردم ، دیدم یارو زل زده تو ماشین و داره مسخره بازی های ما رو نگاه میکنه ! باز مثل قبل بود ، یکی داشت سیگاری باز میزد ، یکی داشت موزیک گوش می داد و هد میزد ، ۲ نفر داشتم با هم گپ می زدن !  همین که این دوستمون هم اومد و نشست تو ماشین ( یعنی به جز من ۵ نفر دیگه هم سوار ماشین شده بودن !  جلوی ماشین ۲ نفر نشسته بودن !  یه لحظه نگاه کردم تو ماشین رو دیدم پر آدم شده و هیچی تو شیشه جلو و عقب دیده نمی شه !  اون پیره مرد هم که دیگه قفل کرده بود از تعجب زیاد ! ماشین روز روشن کردم و صدای سیستم دوباره تا آخر بود ! همین طور رانندگی کردم که دوباره تو ماشین رو دیدم ! اینبار دیگه قابل تحمل نبود !  همین که صحنه رو دیدم مردم از خنده !  یعنی آخر خنده بود !  یکی خوابیده بود کف ماشین داشت سیگاری باز میزد ! یکی دیگه کلش رو کرده بود از پنجره بیرون و داشت به دختر تیکه مینداخت ! ۲ نفر دیگه داشتن با هم بحث و جدل می کردن !  یکی دیگه هم مثل من داشت با موزیک می رقصید !  خلاصه دیدم با این وضعیت اگه بخوام تو شهر برم پلیس ماشین ما رو می بره پارکنگ و جریمه می کنه !  یه گوشه نگه داشتم و ۳ نفر رو پیاده کردم که برن یه جزوه فوتو بگیرن ! بعد یکی از این دوستام که تو ماشین بود گفت : بهزاد بریم یه مغازه کفش فروشی من کار دارم ! دم مغازه نگه داشتیم و اون رفت تو مغازه . تو ماشین نشسته بودم که برگشتم ببینم اون دوستم چی کار می کنه که دیدم صندلی عقب یه کیسه گراس رو صندلی هست به طوری که از بیرون قشنگ دیده می شد و اون دوستم هم سرش به سمت بالا داره سیگاری می چاقه ! و موتور پلیس هم سانت به سانت ماشین ما اومده داره آروم آروم میره در حالی که سرش تو ماشین بود !   یه لحظه گفتم بیا که ما رو گرفتن ! ولی پلیس رفت و اهمیت نداد !  بعد با دوستم مردیم از خنده ! جیش داشتم خیلی ناجور ! از ماشین پیاده شدم و در های رو قفل کردم و رفتم تو یکی از این کوچه ها که بشاشم مثلا ! همین که زیپ شلوار رو باز کردم دیدم یکی سر از یه چاله آورده بالا و میگه : آهای عمـــــــــــــو ! چی کار می کنی !  منم با دیدن این صحنه زیپ رو بالا کشیدم و در رفتم !  به سمت ماشین که میومدم یه صحنه دیدم که خشکم زد !  دیدم تو ماشین پر دود هست و دوستم هم داره همین طور سیگاری می کشه و صاحب خونه ، اون خونه که جلوی اون پارک کردیم همین طور داره دوستم رو نگاه می کنه و دم ماشین نشسته و داره تو ماشین رو نگاه می کنه !  در حالی که تو ماشین انقدر دود جمع شده بود که رنگ هوای ماشین سبز شده بود و هیچی معلوم نبود ! اومدم تو ماشین و منم باهاش کشیدم و گفتم اسکل ، این مرده داشت تو رو نگاه می کرد و ۲ تایی مردیم از خنده !  بعدش هم رفتیم باشگاه بیلیارد و تا ۵ بعد از ظهر اونجا بودیم !  و حدود ۲۰۰۰۰ تومان پول باشگاه شده بود انقدر ما باخته بودیم !  بعد هم ساعت ۵ بعد از ظهر رفتیم ساندویچی که ناهار بخوریم ! بعد هم رفتیم خونه و کلی خوابیدیم ! ولی خدایی خیلی فاز داد دیروز ! یادش که می افتم خندم میگیره !

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1:21  توسط دکتر بهزاد  |