سلام !

هنوز دارم می نویسم ! پس هستم !

چه خبرا ؟ خوش می گذره ؟

به من ؟ به من که خیلی داره خوش می گذره ، ولی باید سعی کنم این خوش ها رو کمتر کنم ،چون شنیدین که میگن خوشی زیاد یه بلایی سر آدم میاره ؟

این پست رو می نویسم به خاطر دوست عزیزم ستاره !

یا همون خاله ستاره !



خیلی خیلی می خوامش من این موجود رو ! خیلی باهاش حال می کنم، یه حرف هست ، اونم اینه که آدم دوست دختر داره ، درست ، ولی نباید یه چیز رو هی بلیسه !


فکر کنم منظور حرفم رو خوب گرفتین !

خوب حالا این حرف رو اصلا چرا زدم و منظورم چی بود از این حرف ! این صحبتی هست که من و ستاره با هم بعضی وقت ها میکنیم !

موضوع اینه که چرا بعضی ها بیش از حد زیاده روی می کنن تو گفتن کلمه دوست دارم و از این قبیل چرت و پرت واسه این که دوست دخترشون بلانسبت دوستان ، به آقا یکم بیشتر حال بده تو سکس !

آخه چرا ؟

آخه یه سکس که سر و ته این موضوع با ۱۰ هزار تومان پول جور میشه ، چرا بعضی ها خودشون رو به اندازه میلیون ها تومان کوچیک می کنن ؟ چرا ؟

آخه چرا؟

چرا باید جوون های ما به این روز بیفتن !

البته همه ما یه زمانی به این صورت بودیم ، چه کوتاه و چه بلند مدت !

ولی به نظر من همیشه باید تو سر زن جماعت زد تا واسه مرد ها شاخ نشن !

ولی خوب ، زن خوب هم واقعا نعمت هست ،جدی میگم ، همه زن ها هم بد نیستن ، ولی زن خوب هم خیلی هست ، من که امیدوار هستم تمامی دختر های وبلاگ از دسته زن های خوب باشن ، تا زن های بد !

آهان ! داشتم این رو می گفتم، این وبلاگ مارمولک رو که میبینین ، این خاله ستاره ، یکی از موسس های این وبلاگ هست و تقریبا یه سهمی هم تو این وبلاگ داره ، و یه جورایی از اولین کسایی هست که تو ساخت این وبلاگ و پشتیبانی این وبلاگ بوده و واسه من از اهمیت ویژه ای برخوردار هست و احترام خاصی بهش دارم !

نبینم کسی بد خاله جونم رو بخواد !

راستی یادم رفت بگم ، امروز روز تولد مادرم هست ! مامان تولدت مبارک !

+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 0:13 توسط دکتر بهزاد
|
به به ! موزیک ببین چی میگه!

چطورین بچه ها ! خوبین؟جاتون خالی ! چند روز پیش با یکی از بچه ها رفتیم خونمون تو نیاوران !

به به ! ساعت ۱۲ شب رسیدیم اونجا ! تا ۱۲.۳۰ شام رو درست کردیم و شروع کردیم به خوردن !

صدای موزیک داشت از باند های ظبط پخش می شد !

با دوستم شام رو که خوردیم ،بعد بی کار همین طور نشسته بودیم و داشتیم موزیک گوش می دادیم !

دوست دختر رفیقم زنگ زد ،بعد از احوال پرسی رفیقم به دوست دخترش گفت بیاد ،حالا ساعتچند بوند ؟ ۱ نصفه شب !

دوست دخترش همراه با رفیقش اومد ! شدیم ۴ نفر !

۲ تا پسر و ۲ تا دختر ! بچه ها هم همه بچه های فازی بودن !

نشستیم با هم قوطی های مشروب رو خوردیم،و همه بالا بودیم !

این رفیق ما که نشسته بود و می گفت : بهزاد نمی تونم از جای خودم بلند بشم ، دنیا داره دور سرم می چرخه !

منم هی می خندیدم !

اون دختر ها هم که داشتن تلو تلو می خوردن !

صدای موزیک بالا بود !من شروع کردم سر جای خودم به رقصیدن !

موزیک کاملا رو مخ بود ! به رفیقم و دختر خانوم های سوسول می گفتم باز هم بریزم بخوریم ؟ رفیقم که جواب کرده بود، یکی از اون دختر ها پا به پای من می خورد !

همه مست و پاتیل بودیم ! رفیقم تو اون احوال می گفت پاشو بریم پارک نیاوروون !

حالا ساعت چند بود ؟ ۳ نصفه شب !



تخمه ، لواشک ، شکلات و... ر. زمین بود و بچه ها داشتن خودشون رو پذیرایی می کردن !

بعد ۴ نفری با هم شروع کردیم به سیگار کشیدن ! خیلی فاز داد خدایی !

بعد دیگه می خواستیم بخوابیم !

البته اینم بگم هر کس واسه خودش یه جایی رفت خوابید و کاملا شئونات اسلامی رعایت شد !

اوه اوه اوه ! ۸.۳۰ صبح هم امتحان داشتم من!

تازه باید زودتر هم بلند می شدم که خونه رو مرتب کنم که کثیف نباشه !

صبح ساعت ۶.۳۰ از خواب پا شدم و با بچه ها خونه رو مرتب کردیم ، بعد دختر ها رفتن خونه خودشون ، من و رفیقم هم با هم رفتیم سر جلسه امتحان !

دیروز وقتی برگشتم خونه داشتم از خستگی می مردم !

+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 13:45 توسط دکتر بهزاد
|