سلام !

امروز ۲۹ اسفند هست . مثل اینکه امشب ساعت ۳ عید هست !۲ هفته پیش با یکی از دوستام رفته بودیم در ارتفاعات رشته کوه های البرز !

با ماشین داشتیم همین طور توی این جاده های تنگ و خیس کوهستانی می رفتیم و تا قله کوه بالا رفته بودیم !

هر چی جلو تر می رفتیم ، زمین خیس تر می شد و برگشتن سخت تر

رسیدیم به یه جایی که ماشین رو نگه داشتم و ترمز دستی رو کشیدم ، ولی دیدم ماشین همین طور داره حرکت می کنه !

زمین انقدر خیس بود که ماشین رو داشت می کشید و با خودش می برد !من و دوستم سوار شدیم و به راه خودمون ادامه دادیم .

یه کم که جلو تر رسیدیم ، دیدم جاده بهتر شد.همون جا وایستادیم و استراحت کردیم .

همه جا رو مــــــــــــــه گرفته بود !

تا ۱۰ متر جلو تر خودت رو نمی دیدی !

صدای موزیک از تو ماشین پخش می شد و تو اون سکوت ، همه جا رو برداشته بود !

همه جا برف ! همه جا مه ! ماشین رو روشن کردیم و برگشتیم ، تو راه رسیدیم دوباره به همون قله کوه که گفته بودم !

ماشین رو پارک کردیم و پیاده شدیم !

دوربین رو هم آوردیم و عکس گرفتیم ، بعدش هم با دوستم رفتیم پیست اسکی و با پای پیاده رفتیم به سمت انتهای پیست.ساعت ۵ بعد از ظهر بود ! تو پیست به جز ما ۱۵ نفر دیگه بودن . ما همین طور رفتیم ، رفتیم تا به آخر پیست رسیدیم

هیچ کس اونجا نبود ، با دوستم سیگار کشیدیم و همین طور داشتیم می گفتیم و می خندیدیم ،دوستم عینک آفتابی خودش رو داد دست من تا نگه دارم ، بعدش هم با هم ۲ تایی برگشتیم به سمت ماشین .

دیگه همه جا تاریک شده بود ، همه هم رفته بودن ، دیگه کسی تو پیست نبود ، وقتی برمی گشتم تا اونجایی که من و رفیقم رفته بودیم رو نگاه کنم ، فاصله انقدر تا ماشین دور بود و هوا تاریک بود که می ترسیدم نگاه کنم !

یه لحظه یاد عینک دودی رفیقم افتادم که داده بود به من و منم تو جیب عقبم گذاشته بودم !

دست زدم ، ولی چیزی نبود !


یعنی دوباره باید تا آخر پیست می رفتیم و تو اون تاریکی دنبال عینک می گشتیم ؟ !


با دوستم دوباره داشتیم بر می گشتیم که عینک رو پیدا کنیم ، ولی تا ۲ قدم برداشتیم عینک پیدا شد !

شانس آوردیم !

بعدش هم اومدیم خونه ! راستی امروز عید هست ، شما واسه عید چی کار کردین ؟ سال خوبی رو واستون آرزو می کنم !

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 14:22 توسط دکتر بهزاد
|